آرزویم این است:تو به باور برسی که در این کنج هیاهوی زمان ،توی بی باوری آدم ها ،یک نفر می خواهد تو سلامت باشی و بخندی همه عمر...

سلام به همه.
به وبلاگ من خوش اومدید.
بابا و مامانم این وبلاگ رو برام درست کردن.
اونا میگن تو بهترین هدیه ی خدا به مایی.منم خیلی دوسشون دارم.
مامانم میگه این وبلاگو برات درست میکنم تا وقتی بزرگ شدی بدونی چقدر شیطون بودی و چقدر من و بابایی تو رو دوست داشتیم و داریم.
حالا شمام می تونید بیاید و خاطرات منوبخونید.
[موضوع : ]
همون طور که تو پست قبلی گفتم عید امسالو رفتیم تهران گردی.
روز اول رفتیم کاخ گلستان.حسامو مگه می تونستیم ببریم تو؟اصلا رضایت نمیداد.می گفت بریم پیش استخر کاخ.

خلاصه با هزار مصیبت بردیمش تو.ولی اول ورودی کاخ خوابید زمین تا ما رفتیم کل مجموعه رو دیدیم این هنوز اونجا دراز کشیده بود از رو نمیرفت.



بعد آوردیمش بیرون ورفتیم شمس العماره که تو همون مجموعه ی کاخ گلستان بود.
تو راهش که همش تو چمنا بود.بعد هم اصلا با ما راه نمیرفت خودش تنها می رفت نزدیکش می شدیم جیغ میزد.


خلاصه اینجا رو هم دیدیم و اومدیم که بریم بیرون دیدیم چه صدای با حالی میاد رفتیم دنبال صدا و رسیدیدم دیدیم به به

البته من نمیدونم این چه رقصیه.ولی واقعا کیف کردیم.
حسامم کلی ذوق میکرد اونا می رقصیدن.
بعد از کاخ گلستان حرکت کردیم به سمت دربند.هوا یکمی خنک بود.برای همین لباس گرم پوشیدیم.
رودخونه ی خروشانی داشت که از اونجا می گذشت.و کلی رستورانهای رنگارنگ.
کلی لواشک و آلو باقالی و گردوهای خوشمزه که الان که یادم میاد کلی حسرت می خورم چرا انقدر گشنه نبودم از همه چیز بخورم.
شام رفتیم رستوران 7 طبقه ی آریان.

حسام خیلی دربندو دوست داشت چون هم رودخونه داشت هم پر لواشک بود هم یه الاغی مدام میومد و بار میبرد و حسام دوسش داشت و هم کلی هله هوله خوردیم.

شب تو رستوران آریان یه عکس یادگاری هم ازمون انداختن که الان چسبوندمش به یخچال تا همیشه اون روز قشنگ یادمون باشه
هیچی شب اومدیم خونه ی عمه فریبا خوابیدیم و فرداش به همراه عارف پسر عمه فریبا رفتیم کاخ نیاوران
اونجایی که ماشینو پارک کردیم یهو داد زدی اونجا رو...دقت کردیم دیدیم تو از فاصله ی دور یه چیزی دیدی.اگه گفتین چی؟
.
.
.
.

یه ذره روش سوار شد و رفتیم به کاخ ...


حسامم بلای کاخ گلستانو اینجا هم سرمون آورد ولی دست عارف درد نکنه یه کمکی زاپاس بود برامون.ما خسته می شدیم اون دست به کار می شد.
ولی یه وقتایی تا به خودمون بیایم فرار میکرد.

داود هم که می گرفتش خودشو شل می کرد که بیفته زمین

اونجا یه آبی هم بود که در ارتفاع پایینی میرسید به زمین اول بسم الله با اون شروع کردیم و تا آخرم پیش اون بودیم.
مگه میومد.موزه ی ماشینا رو چون علاقه نداشتم موندم کنار حسام آب بازی کنه داود و عارف رفتن دیدن.



دیگه کلی این مجموعه رو هم گشتیم و ناهار و بستنی زدیم بر بدن و راه افتادیم به سمت ولنجک و توچال
اونجا حسام سه روز بود که شکمش کار نکرده بود.کلی تو صف تله سیژبودیم تا نوبتمون بشه.دیدم حسام رنگش پریده بد راه میره.گفتم ببخشید پی پی دداری گفت ااااااااااااااااره.
بردیمش کارشو کرده و برگشتیم دیدیم چقدر از نوبتمون گذشته.
خلاصه سوار شدیم اصلا نترسید هزار ماشالله.خیلی کیف داشت.هیچ وقت یادم نمیره اون روز رو.
عاااااااااااالی بود
رسیدیم اون بالا سرد بود.

تهران زیر پامون بود.هوا داشت کم کم تاریک می شد.یکم راه رفتیم و عکس انداختیم.حسامم خدا رحم کرد بد جور می دوید به سمت پرتگاه.
دو تا سیخ بال کبابی خوردیم تو اون هوا خیلی چسبید با چایی.

این عکسو خیلی دوست دارم.
چشمای گربهه چه برقی میزنه.راستی یکیشون بد جور منو دنبال کرد منم با جیغ و داد فرار می کردم.
بعد هم برگشتیم پایین.
هیچی دیگه اون روز بهمون گفتن روز 13 بدر قراره بزرگترین بستنی دنیا رو بیارناینجا ولی ما دیگه باید بر می گشتیم.
تله کابینش هم که خیلی معروفه دیر رسیدیم نشد سوار شیم.
فرداشم رفتیم یه کم خرید کردیم و با فریبا اینا برگشتیم خونمون.
فرداشم 13 بدر بود که باز هم به خاطر طولانی شدن پستم میذارم تو پست بعدی...
[موضوع : ]
خوب امروز که دارم اینا رو می نویسم 14 فروردین سال 92 هست.سال رو خدا رو شکر با خوبی و خوشی آغاز کردیم.
چهارشنبه سوری خیلی خوبی داشتیم.شب رفتیم بیرون و کلی ترقه و آتیش بازی کردیم.تو که خیلی خیلی خوشحال بودی.وقتی ما ترقه مینداختیم داد میزدی یاااااااااا حسین...!!!
خیلی هیجان داشتی.شب هم سبزی پلو با ماهی داشتیم.
رفته بودی برای همه رو سالاداشون سس میریختی.بعد از شام هم دوباره عمه خدیجه ی بلا مراسم شالاتمه رو راه انداخت.قبلش هم تخم مرغای سرنوشتی که گذاشته بود لای برنج رو بهمون داد.
به تو شالاتمه یه عالم ماشین کوچولو دادن.

به بابایی اسپری به من روسری و یه شمع تزیینی خوشگل.عمه خدیجه بوووووووووووووووس
خلاصه فرداش عید بود.
اینم عکست روز عید


با هم دیگه با بابایی رفتیم پایین مهمون علی عمو و مینا زنعمو بودیم.جای همه خالی جوجه کباب داشتیم.تو هم طبق معمول رفته بودی پای بساط کباب و ناهارتو تو حیاط نوش جون کردی.
بعدش سریع جمع و جور کردیم.راستی سال تحویل قبل از ناهار خوردنمون بوداااااااااااااا.
همه بعد از ناهار اومدن بالا خونه ی ما.مام با همدیگه پذیرایی کردیم.
امسال رفتیم سوغات مجلس خرید شیرینیمون رو انجام دادیم.عالی بود.اینم عکساش.




خیلی خیلی خوشمزه و خوشگل بودن.
بعدش همه کلی گفتن و خندیدن.مام برای همه امسال سوپرایز داشتیم.اگه گفتی چی؟
.
.
.
.
.
.
.

همه کلی ذوق کردن.علی عمو و بابایی که برای نمایشگاه هاشونم می خوان.
به هر خانواده یکی تقویم دادیم.
تولدتم توش مشخص کردیم.
هیچی دیگه بقیه ی روزا رو به عید دیدنی رفتن گذروندیم و مهمون اومد خونمون و ما 9 فروردین رفتیم تهران گردی.
کلی هم زحمت انداختیم عمه فریبا رو.کلی مزاحمش شدیم.شبا میرفتیم اونجا می خوابیدیم.تو هم که دوباره بلبل های اونا رو دیدی بودی ذوق زده شده بودی.
خلاصه رفتیم کاخ گلستان و کاخ نیاوران و دربند و توچال و کلی جاهای دیگه.
بقیه رو تو یه پست دیگه میزارم که طولانی نشه.
عمرم جیگرم نفسم همه چیز من عااااااااااااشقتم.
تو دنیای منو رنگی رنگی کردی.امیدوارم دنیای خودت هم همیشه رنگی و قشنگ باشه...
[موضوع : ]
آخرین روزای اسفند ماه سال 91 رو داریم پشت سر میذاریم.
این سومین عیدی هست که پیشمونی.خیلی خوشحالم.هنوزم مثل بچه گیام برای اومدن عید ذوق میکنم.با ذوق خرید عید رو انجام میدم.
امسال هم خوب بود هم بد.چه قدر خندیدیم و گریه کردیم.چقدر خوشحال شدیم و چقدر ناراحت شدیم.
ولی قشنگ ترین لحظه هامو همیشه در کنار تو تجربه کردم.یه کلمه که حرف میزنی قند تو دلم اب میشه.
خیلی خیلی شیرین شدی.همه دوستت دارن.
تو هفته ی گذشته بابام کمرشو عمل کرد.تو هم هر کس رو میدیدی می گفتی بابا اوخ شده.کمرشو بریدنااااااا....
تو بیمارستان که بودیم داود دستش درد نکنه خیلی کمکمون کرد.تو رو نگه می داشت تا من با خیال راحت برم پیش بابایی.
اونجا برای اینکه حوصلت سر نره غصه ی حسنی و چل گیس رو برات تعریف کرده.تو هم با ذوق و شوق میای و میگی حسنی رفته شهر پول بیاره.خرج کنه.
حسنی قایم شد....حسنی غولو کشت.....غول گفت می خوام بخورمت....سسمی باز شو سسمی باز شو
قربونت برم.منم از داود خواستم یه بار دیگه غصه رو برای منم بگه که با تو همراهی کنم.
نمی دونم چرا هر چی میگردم عکسای جدید رو پیدا نمیکنم.
خیلی دوست دارم عکس بذارم.
به زودی میام و عکساتو میذارم.
هر روز میای میگی ننی آلابو بده.عاشق آلبالو خشکه ای.میدم بهت ماشالله می خوری و هسته هاشم در میاری.
دستشویی هم خودت میری و کارت رو میکنی و منو خبر میکنی.
برات کلی لباس خوشگل خریدم برای عید.با یه کفش خوشگل برای عید و یه کتونی برای پیاده روی.
پنج شنبه ی گذشته رفتیم خونه ی مامان سحر زنعمو برای پاگشا.رفتی تو اتاق خوابشون.بعد از 5 دقیقه دیدم هی صدام میکنی رفتم دیدم صدا هست تصویر نیست.کلی گشتم دیدم صدا از پشت تخت میاد.افتاده بودی پشت تخت.
راستی ماهم هفته ی قبلش عمو بهروز و نامزدشو پاگشا کردیم.خیلی پسر خوبی بودی.کلی باهام راه اومدی.
سحر زنعمو هم برات یه وانت قرمز خوشگل خریده بود و هدیه داد به شما.
اونم فهمیده چقدر عاشق ماشینی.ولی همچنان منو بابایی داریم دنبال تراکتور و کشتی می گردیم برات تا پارکینگت تکمیل بشه.
برات سه تا ماهی قرمز خریدم.
ببین آخه کارت شده بری بالا ی مبلو به اونا سر بزنی



دیگه نمیدونم از چی بگم.
خونه تکونیمونم انجام دادیم 4 اسفند و تموم شده.دیگه منتظریم تا عید بیاد.
پیشاپیش عید 92 مبارک عسلم.
[موضوع : ]
سلام.خیلی وقته نیومدم آپ کنم وبلاگ حسامم رو.
سرم یکم شلوغه.البته از اون شلوغی های شیرین.
خبر دسته اول اینکه حسام کوچولوی من زنعمو دار شد.البته یه زن عموی مهربون داشت.این دومیه.زن عمو بهروز.
حسام این زن عموش هم خیلی دوست داره.تو دو هفته ی اخیر بهروز عمو ی حسام نامزد کرد.مام درگیر مراسماتشون بودیم.ایشالله سال دیگه یه عروسی با حال داریم.بزن دست قشنگه رو....
دوم اینکه موهای گل پسرمو کوتاه کردیم با هزار مکافات.
مامانم موهاشو کوتاه کرد.آخه یه بار بردمش آرایشگاه از در تو نیومد.ولی بردیمش خونه ی مامانم کلی سرگرمش کردیم و مامانم از پشت موهاشو می زد.همین که قیچی رو میبست حسام بر میگشت می گفت چیکاار کردیییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
در اولین فرصت عکسشو میذارم.
چند روز پیش هم ولنتاین بود داود برام اپل 5 خرید.
الانم همه ی عکسام تو گوشی قبلیه که دادمش به داود.
روز خواستگاری رفته بودیم خونه ی سحر زنعموی حسام.حسام داشت چایی رو میریخت گفتم نریز خانوم دعوات میکنه.گفت نه من پسر خوبیم.
مرده بودم برای شیرین زبونیش.
حسام حریم سلطانو میبینم میاد میگه ننی سلطان سلیمان کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
عمر گل لاله اون قسمتی که زمرد خانوم دستشو برید داد میزد نجیو خان(نجیب خان) دست خانوم بریده هااااااااااااااااااااااااااااا
خلاصه که نمک میریزه من ضعف میکنم.
بعد از کلی آتیش ریختن اینجوری میره می خوابه


زیاد وقت ندارم بشینم بنویسم.چون خونه تکونی دارم میکنم.
خیلی خسته م.دوباره میام می نویسم.
[موضوع : ]
سلام.
همونطور که می دونید حسام خان عاشق وسایل نقلیه س.مخصوصا از نوع سنگین.دیشب رفته بودیم تو خیابون برگردیم و یه آب اناری خوردیم که رسیدیم نزدیکیای راه آهن.گفتم داود بیا حسامو ببریم قطارو ببینه.آخه حسام عاااشق قطاره.می خواستیم عاشورا تاسوعا ببریمش زنجان با قطار.ولی خیلی شلوغ بود.
رفتیم راه آهن همون موقع یه قطار باربری اومد و رو یکی از ریل ها ایستاد.و لوکوموتیوشو جدا کردن.حسام همش میگفت:ننیییییییییییی دیدی دمشو کندن.
گفتم آره پسرم.لوکوموتیوه.گفت نه دم قطاره.گفتم باشه.
خلاصه از اطلاعات پرسیدیم قطار بعدی کی میاد.گفتن ساعت 12 شب.
اون موقع ساعت 10 دقیقه به 12 بود.مام واستادیم تا شازده قطارو از نزدیک ببینه که از شانس بد ما قطار با کلی تاخیز ساعت 10 دقیقه به 1 اومد.
گفتم حسام نگاه کن داره میاد.الان بوق میزننه.گفت نههههههههههههههه.
بوق نزن مردم دوا میکنه.هههههههههه
آخه یه چند ماه پیش یادم نمیاد نوشته بودمم قبلا یا نه.
سه تایی سوار ماشین شده بودیم.حسام همش بوق میزد.باباش گفت نزن پسرم.مردم دعوا میکننا.حسام کلی گریه کرد.فکر می کرد مردم اسم یه نفره.
با کلی حرف زدن بهش فهموندیم منظورمون چیه.از اون به بعد هر کس بوق میزنه حسام میگه مثلا تریلی بوق نزن مردم دعوا میکنه.
و خیلی قشنگ و بچه گانه میگه که دل منو میبره.

حالا هم گیر داده بود به این قطار نگون بخت.
قطار از دامغان اومده بود داشت میرفت به سمت تهران.
کلی مسافر داشت.تو هوای سرد هم یه دودی در میود که نگو.
قطار که حرکت کرد براش دست تکون دادیم و داد زدیم قطار مهربون زود برگرد.بازم بیا شهر ما.
اومدیم سوار ماشین شدیم.و حرکت کردیم به سمت خونه.
حسام از بس خسته بود خوابید.ولی صبح به محض اینکه چشاشو باز کرد گفت ننی قطار چی میگه؟
میگه هووووووووووووووووو...چی چی.
راستی حسام عااشق تیتراژ برنامه ی رنگین کمانه که پنگول سواره قطاره.روزی 100 بار نگاه میکنه براش ضبط کردم.
عاشق استقلاله.دوست داره همه ی کاراشو خودش انجام بده.خیلی وقته بهش غذا نمیدم.خودش غذاشو میخوره
اینجام داره خودش شلوار و شورتشو می پوشه که ببین چه کرده...

[موضوع : ]
سلام به دوستای مهربونم.
ما چهارشنبه ی گذشته همراه با خانواده ی عمو ی حسام یعنی عمو علی اینا رفته بودیم سرعین.
چهارشنبه ساعت 3 راه افتادیم از سمت رشت رفتیم آستارا شب رو هتل جهانگردی خوابیدیدم و صبح بیدار شدیم دیدیم اوووووووووووووووووووووووو پنجره ی اتاقمون به یه پارکینگ وسایل نقلیه ی سنگین باز میشه که پر از کمپرسی و لودره...
حسام خیلی خوشحال بود دوست نداشت بریم بیرون.خلاصه رفتیم بیرون خرید.حسام با اینکه خیلی گریه کرد و رضایت نداشت بریم اما از همه خوش شانس تر بود چون براش یه کت خیلی خوشگل خریدم که برای سال دیگه زمستون اندازش میشه.الان می پوشه تا زانوهاش میاد پایین.
با یه شلوار لی خوشگل که برای عید خریدمش.و یه عالمه جورابای خوشگل.
برای خودم هیچی.برای داود هم یه بلوز خیلی خوشگل ترک خریدم.خلاصه بعد از خرید راه افتادیم به سمت اردبیل و اونجا ماشین علی عمو خراب شد و ما تقریبا 4 ساعت تو ماشین خودمون نشسته بودیم تا مهندس نمایندگی کیا بیاد و ماشینو روشن کنن.
که بالاخره بعد از 4 ساعت بالاخره بابایی تونست ماشینشونو روشن کنه.اینم بگم مهندسه نتونست ولی بابایی تونست هههههههههههههههه
خوب دیگه راه افتادیم به سمت سرعین و شب خوابیدیدم تو هتل.نصفه شب دیدیم داریم دیلینگ دیلینگ میلرزیم از سرما آخه هوا 17 درجه زیر صفر بود و شوفاژا یا خراب بودن یا صاحب هتلی کم کرده بود الله و اعلم.
خلاصه ساعت 3 نصفه شب تو و اثاث ها رو برداشتیم و رفتیم یه هتل دیگه.که خدا رو شکر گرم بود.ظهر فرداش تو همراه بابایی رفتی آبگرم بزرگ ایرانیان
منو فاطمه و ثنا و مینا هم رفتیم زنونه.خیلی کیف کردیم ساعت 12 رفتیم تو آب و نزدیکای ساعت 4 اومدیم بیرون.
بابایی میگفت تو خیلی کیف کردی.
اولش از آب ترسیدی ولی بعدش به بابایی میگفتی ولم کن شیرجه بزنم.دقیقا مثل علیرضا که تعریف میکردن تو بچه گی که اصلا از آب نمی ترسیده تو هم تا هواس بابا پرت می شده می رفتی بپری تو آب.
خوب از قدیم میگن حلال زاده به داییش میره...
انقدر آتیش سوزوندی که موقع بیرون اومدن زیر دوش خوابیدی بغل بابا.
خلاصه خیلی بهمون خوش گذشت.برگشتنی می خواستیم از طرف زنجان بیایم یه سری هم به عمه و محمد بزنیم که متاسفانه جاده ی اون وربسته بود به خاطر بارش بر و کولاک مجبور شدیم باز از طرف آستارا و رشت برگردیم.
ثنا و فاطمه تو ماشین ما بودن.یه وقتایی بر میگشتی بهشون می گفتی بچه هااااااااااااا....اونام میگفتن بله.
تو هم یه چیزی بهشون میگفتی و ذوق میکردی.مثلا یه بار بهم گفتی بریم پارک .گفتم نه عزیزم الان پارک بسته س.گفتی نه بریم پارک.گفتم یه روز دیگه میریم.
گفتی بچه هاااااااااااااااااااااا آخ جون میریم پارک.انگار انگار که من گفتم نه.
یه جور میگفتی بچه ها انگار تو 12 سالته اونا 3 سالشونه.قربون اون قدت بشم من که انقدر رو داری.
شب حدود ساعت 8 رسیدیم خونه.
تو هم که خیلی دلت برای تریلی و کمپرسی و لودر و ....بقیه ی ماشینات تنگ شده بود.
کلی باهاشون بازی کردی تا خوابت برد.
[موضوع : ]
سلام.
خوب خیلی وقته که قول داده بودم عکسای آتلیه رو بذارم.قرار بود آتلیه فایلا رو بده بهمون که متاسفانه نامردی کردن و ندادن.
منم دیگه مجبور شدم بازم از رو عکسا عکس بندازم.
اگه کیفیتش بد بود ببخشید.
این عکسو براش بزرگ کردیم





حالا وقت شد میریم عکسای سه نفره مون رو هم میندازیم.
چون برای حسام وقت قبلی نداشتیم فقط از حسام انداختن.
حالا یه روز وقت میگیریم و سه تایی هم عکس میگیریم.
قربونت برم که روز به روز زندگیمونو شیرین تر میکنی.من و بابایی همه ی لبخندایی که میزنیم رو مدیون توییم.
[موضوع : ]
سلام به دوستای خوبم.
یه چند وقتی بود اینترنتمون قطع بود.دلم براتون تنگ شده.به زودی میام به وبلاگ همه ی نی نی گولوها ببینم چه خبرا شده و چی کارا میکنید.
خوب وقت نکردم برم فایل عکسای حسامو از آتلیه بگیرم و بذارم اینجا.ولی به زودی میرم.
خوب از گل پسرم بگم که کاااااااااااااااااااااااااامل کااااااااااااااااامل حرف میزنه.اسم همه ی ماشینا رو بلده.همه رو ببینه یا عکسشونو می شناسه که هیچ اگه از تو خونه صدای حرکتشون هم بشنوه اکثرا می فهمه چی بود.
مثلا یه بار اومد بهم گفت مامانی صدای خاور میاد.گفتم نه پسرم نیسانه.رفتیم پشت پنجره دیدیم ای بابا این طفلکی درست فهمیده.خاوره.
واژه نامه ی وسایل نقلیه ی حسام خان.
وانت..........................................بانت
نیسان...............................نیسان
خاور..............................خابر
کامیون.............................کایویویویویون
جرثقیل............................ججییل
کمپرسی.....................امپسی
اتوبوس و می نی بوس...............اوبوبوس.....نی نی بوس
تریلی................................تیلیلی
تراکتور..................تراکتور
206.....................دیدی بوسیش(عاشق این یه دونه م)
پژو..............................پجو
ال 90.....................................ال نورد
سمند............................نمند
پراید...........................پراید
عاشق ماشینه.ولی انقدر با شعور و منطقیه که نگو.سر کوچمون یه اسباب بازی فروشیه.هر وقت رد میشدیم می گفت ماشین بخر.یکی دو بار که گفتم نه الان وقتش نیست،الان از اونجا رد میشه هیچی نمی گه.
چند روز پیش رفتیم براش ماشین سیمان بخریم نداشت.گفتم بجاش می نی بوس بخرم؟گفت نه بریم خونه.
خیلی خوشم اومد از کارش.
اگه کسی تو راه پله صدا کنه میگه ننی فلانی صداته.
چند شب پیش باباش تو راه پله صداش کرد من داشتم می خوابوندمش.خمار خمار شده بود.پاشد گفت ننی بابو صداته.گفتم نه بخواب.گفت مِگه حسام.
داشتم از خنده منفجر می شدم.
فکر می کنه اگه اون ما رو نبینه ما هم نمیبینیمش.دستاشو میذاره رو چشماش و میگه ننی....حسام کو؟
حالا ما هم باید الکی کلی دنبالش بگردیم.
خوابش خیلی کم شده.شبا 12 می خوابه تا 9.ظهر 3 می خوابه تا 5.
چند روز پیش خونه ی عموش بودیم با گریه اومد گفت ننی تنا(ثنا)گوش کند.
ثنا هم نمی دونم واقعا این کارو کرده بود یا نه گفت نه داشتم گوشش رو تمیز می کردم.که حسام با حرص بیشتر گفت نه این جویی گوش کند(گوششو خودش می کشید)
همه ی منظورشو رو می تونه برسونه.
میانه براش یه مستند ضبط کرده که توش یه استادیوم ورزشی رو با لودر جرثقیل خراب میکنن.
فکر کنم تا حالا 100 بار دیده اونو.
میره پایین میگه برای بچه جرثقیل بذار.
خوب دیگه یکم خستم.میرم استراحت کنم.دوباره میام.بای.
[موضوع : ]
سلام.دوستای خوبم چطورید؟
این هفته کلی اتفاقای خوب برامون افتاد.
از همشون می گذریم و میرسیم به تولد گل پسرم.البته تولد حسام 27 آبان هست.ولی چون اون روز شنبه س و عمه های حسام کارمندن و شهرهای دیگه هستن نمی تونستن بیان.و از یک طرف دیگه هم 2 محرمه.
گفتیم یک هفته زودتر برگزار کنیم تولدش رو.و روز 19 آبان یعنی جمعه ی گذشته تولد زنبوری گرفتیم واسش.
آتلیه هم بردیمش.قرار بود برای 24 عکسا رو بهمون تحویل بده.
ولی چون تولد ما جابجا شد نشد تو تولدش عکساش باشن.بعدا براتون میذارمشون.
گل پسرم نسبت به پارسال تولدش خیلی تغییرات زیادی کرده بود.کامل کامل حرف میزنه.جمله های طولانی میگه.جیش تو شلوار نداره.همه رو با خصوصیتشون و کارهاشون می شناسه.
خاطراتشو برامون کم و بیش تعریف میکنه.و....
خوب امسال خیلی خوب بود ولی پارسال با اینکه کوچیک تر بود ساکت تر بود.کمتر اذیت کرد.امسال همش نق میزد.عکس نمی انداخت.برای همین اگه عکسی ازش نمی ذارم یعنی عکس نداره.
کلا خیلی ددری شده و باباش که می اومد تو اتاق داد میزد که بریم ایون(بیرون)
امسال فاطمه از دو روز قبلش اومد خونمون کلی تو کارا بهم کمک کرد.بوووووووس واسه فاطمه ی عزیز.
راستی فاطمه دختر عموی بزرگ حسامه که 14 سالشه.
کلی همه اومدن و زدن و رقصیدن و کادو دادن و حسام هم بهشون کادو داد.
کلی میوه و شیرینی و کیک و ژله و غذا های خوشمزه خوردیم.
دیگه چیزی نمیگم.عکساشو میذارم تا ببینید.

این کارت دعوتشه.

اینم کارت تشکر

اینم برگه های یادگاری
بقیه هم تو ادامه ی مطلب ببینید
[موضوع : ]
سلام به دوستای خوب و مهربون خودم و پسرم.
ما خیلی سرمون شلوغ بود این ماه.اتفاقات ناگواری برامون افتاد.که دوست ندارم راجع بهش تو وبلاگش بنویسم.
فقط همینو میگم یاد کسایی که دیگه بینمون نیستن بخیر.
خوب از پسرم بگم که خیلی خیلی شیطون شده.حسابی منو مشغول میکنه تو خونه.داد میزنه ننی....
عید غدیر اومد و رفت.و از اونجایی که شما کوچولوی من و بابایی سید هستید ما کلی مهمون داشتیم.
خیلی روز خوبی بود.برای سومین عید غدیر پیش ما بودی عسلم.
عاشق ماشینهای سنگینه.نمی دونم چرا انقدر علاقه داره.تو ماشین که میشینیم جایی بریم از اول که راه می افتیم شروع میکنه به گزارش و اسم هر چیزی که میبینه از درخت و خونه گرفته تا اسم ماشینا رو برای ما میگه.
مثلا میگه ننی تییلی(تریلی) اومبیسی(کمپرسی) ججییل(جرثقیل) نودیل(لودر) بانت(وانت) نیسان.پراید
ابوبوس(اتوبوس) نی نی بوس(مینی بوس)
از خونه که بیرون میره هم همه رو میبره سر کوچه که مغازه ی اسباب بازی فروشیه و میگه ماشین بیخر.
اینم چندتا از ماشینایی که رفته انتخاب کرده و باباش براش خریده

تریلی

لودر که من براش خریدم

کمپرسی که زن عموش خریده

برف روب که باباش خریده

جرثقیل که شوهر عمه ش حسین آقا کلی گشته و براش پیدا کرده و خریده واسش

لودر که باباش خریده
با این تفاسیر شما فکر میکنید حسام اون طور که من دوست دارم دکتر میشه یا راه و جاده سازی رو پیش میگیره؟؟؟؟؟
البته از این پسر جز این انتظار نمیره.
بابا که کلکسیون ماشین داشته باشه پسر هم از اون بدتر میشه.



اینم چند نمونه از ماشیناش
راستی گل پسرم دیگه تو دسشویی میره و کارش رو انجام میده.به همه هم میگه جیش دبال نه.(جیش تو شلوار نه)
جیش دسویی(جیش دسشویی)اوایل تا صبح پوشکش پر میشد.ولی الان دیگه تا صبح خشکه خشکه و ما دیگه پوشک نمی خریم واسه پسرم.
دیگه کم کم داره مرد میشه.امروز فردا باید به فکر زن باشیم واسش.الهی مامان دورت بگرده عزیزم.
[موضوع : ]
سلام.
ما یه چند وقتی اینترنتمون قطع شده بود.برای همین گذاشتن این پستمون یه مقداری با تاخیر همراه بود.
30 شهریور ماه یعنی روز پنج شنبه....
.من و حسام با همدیگه برای باباش جشن تولد گرفتیم.
خیلی عالی بود.چون بابای حسام تا آخرین لحظه هم از جشن تولدش خبر نداشت و سوپرایز شد.
حسام براش اودکلن خرید و من براش یه شلوار لی خوشگل و عمه هاش برای داداششون کمربند و کیف چرم و پیراهن و کشکول زیبا و زن عموش هم براش یه کمپرسی خرید.(البته برای حسام)

براش کیک خریدیم.یه قلب قرمز خوشگل.

اینم عکس شما با کیک و در حال خرابکاری

ژله درست کردیم.ژله ی رنگین کمون و تصویری.
خیلی سخت بود چون تو قزوین رنگ خوراکی رو ممنوع کردن.هیچ جا نداشت.به زهرا عمه ی حسام گفتم برام از تهران خرید.ولی باز اونی نبود که می خواستم.
بعد از کلی تلاش درست کردمش.
خوب شد بدک نبود


و شام درست کردیم و عمه ها و عموها و مادر بزرگ های حسام ها دعوت کردیم.همه رو با خانواده.40 تا مهمون.
باباش قرار بود بیاد ما رو ببره بیرون شام بخوریم.بهش گفتم زود بیا خونه حسام داره یه شیرین کاری میکنه بیا ببین و بریم.
تا اومد خونه برقا رو خاموش کرده بودیم.تا در و باز کرد دست و سوت و هورا و سرود تولد.
و کلی بزن و برقص و ...
حسام که غوغا کرده بود.

همش گریه می کرد که چرا بابا منو نمیبره بیرون بگردونه.آخه شیک و پیک کرده بود فکر کرده بود داریم میریم بیرون.
بیچاره عمو بهروز همش تو رو میبرد تو کوچه پیاده روی که ما بتونیم جشنمون رو کامل برگزار کنیم.
همه ی بچه ها بازی می کردن.داود با تمام خانوادش و خانواده ی من عکس انداخت.
خیلی شب خوبی بود.
همسر عزیزم تولدت مبارک.
ایشالله سایه ت 120 سال بالا سرمن و حسام جون باشه.
عشق من تو لایق بهترین چیزهایی.تو برای منو و حسام کلی زحمت می کشی.تا ما تو رفاه و آسایش زندگی کنیم.
این کار فقط میتونست یه بخش کوچیکی از محبتاتو جبران کنه.
داود من ، همسرم،
خدایا دوستت دارم.
خدایا برای همه ی داده ها و نداده هات دوستت دارم و ازت تشکر میکنم.
خدایا مرسی که داود و حسام رو به من دادی.من عاشقشونم.عاشق خانواده ی سه نفریمون.
خدایا عاااااااااااااشقتم.خیلی خیلی خیلی...
[موضوع : ]
سلام.
هفته ی پیش من و حسام و زن عموی حسام به یه مهمونی دعوت شده بودیم.
مهرزاد کوچولو دوست حسام به دنیا اومده بود.
رفته بودیم خونشون مهمونی روز دهم به دنیا اومدنش.ناهار دعوت شده بودیم.حسامِ من خیلی حال نداشت.چند روزی بود که اسهال بود.
اون روز حسام یه شیشه ی بزرگ شیر خورد.تو راه یه لیوان آب خورد.تو خونه ی مهرزاد اینا دو تا لیوان شربت خورد.یهو دیدم تو بغلم وول میزنه تا دستمو بردم جلوی دهنش روتون گلاب حالش بهم خورد رو من و خودش و مبل و فرش و زن عموش.
خیلی ترسیده بود.فقط بغلش می کردم و بهش می گفتم عیبی نداره.نترس.من پیشتم.قربونت برم.از هر طرف همه برامون دستمال می آوردن.ولی فایده ای نداشت.بیچاره زن عموش تو رو برد و شست.
منم از همه معذرت خواهی کردم و رفتم یه اتاق دیگه.
اومد بیرون و لباساشو عوض کردم و خودمو پاک کردم و بیچاره زن عموش همش می رفت مبلا و فرش رو پاک می کرد.
خیلی شوکه شده بودم.خودمم می خواستم بشینم گریه کنم.
بابایی داشت تو مردا به بابای مهرزاد کمک می کرد.گوشی رو جواب نمیداد.حسام رو خوابوندم.ناهار رو آوردن من که اصلا نمی تونستم بخورم.فقط شرمنده بودم که خونه ی مردم رو کثیف کردیم.هر چی خواهش کردیم نذاشتن مبل رو بشوریم.
خلاصه اومدیم خونه ولی دیگه خدا رو شکر نه اسهال بودی و نه استفراغ کردی.
هزار هزار ماشالله خیلی اشتهات باز شده.خودت ازم غذا می خوای.
که تو این 22 ماه زندگیت سابقه نداشته.البته 21 رفتیم دکتر و بهت دارو داد.ولی من دارو ها رو بهت نمیدم.
چون تو اینترنت دیدم که بعد ها عوارض مغزی داره.
خوب دیگه از دکتر و دارو و مریضی خیلی گفتم.
دیگه بسه.برای اینکه این پست خیلی سنگین و غمناک نشه یه چیز دیگه رو میگم
دیشب رفتیم بیرون و دو تا لباس خوشگل برای حسام کوچولو خریدیم.
خیلی دوسشون دارم.

اینم یکی دیگه با شلوار که از پشت و جلوی شلوارش عکس گرفتم


به پسرم خیلی میاد.
حسام چند تا کلمه یاد گرفته که خیلی با مزه میگه.اُمید رو میگه اِمیت.
مستقیم رو میگه میهسَیی.....
دیشب رفته بودیم بیرون برای اولین بار رفت صندلی پشت ماشین نشسته بود و جلو نمی اومد.

دلم گرفته بود.بهش می گفتم بیا جلو گوش نمیداد.می آوردیمش می گفت بابو عبق.عبق.(عقب)
میرفت عقب خیلی خوشحال می شد

ماشین رو نمی ذاشت متوقف کنیم.باید راه می رفتیم.
اصلا هم نمی نشست.ما هم با سرعت 20 تا حرکت می کردیم که شیطون نیفته.خیلی خطر ناکه.اما کو گوش شنوا.

یا به ماشینایی که از پشت میومدن نگاه می کرد.یا به اطراف.
بهش میگفتیم بیا جلو قیافش این جوری می شد.

یه بارم باباش بد ترمز کرد این شکلی شد.البته حسام خیلی محکم خودشو نگه داشته بود.

ولی دیگه این طوری نمیذاریم بشینی خطر داره.اگه قبول نکنی کمربند ببندی باید بیای پیش خودم.
عزیزکم درد و بلات به جونم امیدوارم دیگه از این مریضیا نداشته باشی تا بخوام یه پست براش بذارم.
دوستت دارم گل پسرم...
[موضوع : ]
وای وای وای.
عجب مامان تنبلی داری حسام خان.
هیچ وقت نمیکنه بیاد آپ کنه و شیطونی ها و رشد و روزمره گی های تو رو ثبت کنه.
گفتنی زیاد دارم و نمی دونم از کجا باید شروع کنم.
خوب اول بگم هوا خیلی سرد شده پس اگر خودتو تو این فصل با سویی شرت و لباس گرم دیدی تعجب نکن.
تقریبا سه هفته پیش بود که دوست مامان جون(مامان من)رفته بودن شمال و پرنده شون(مینا) رو گذاشته بودن خونه ی اونا.
منم زود تو رو بردم خونشون تا مینا رو ببینی.
اونایی که مینا دارن می دونن مینا با یه لحن خاصی حرف میزنه.مدام می گفت مییییناااااااااا
تو هم همون طوری صداش می کردی مییییینااااا.
خیلی دوسش داشتی.تو لحظه ی اول که دیدیش شوکه شده بودی که یه پرنده داره حرف میزنه.

کلی باهاش حرف زدی و بهش غذا دادی.فردا صبح مینا خانوم از خواب بیدار شد و شروع به جلب توجه کرد.منم که خوابم میومد گفتم بابا تا حسام بیدار نشده مینا رو ببر بده به صاحبش.
آخه دو روز بود برگشته بودن.
حسامم بیدار شد و با بابام رفتن مینا رو دادن به صاحبش و نون خریدن و اومدن صبحونه.
علیرضا دوچرخه خریده.تو همش داد میزنی عدااااااااااااااااااااااا چخخخخخخخخخخخخ
اینجا هم که داری با امیر دایی دوچرخه سواری میکنی.

چند روزه خیلی خیلی واژه ی جدید یاد گرفتی.
همه چیز میگی ولی خیلی جالب منظورتو می رسونی.
جمله های دو و سه کلمه ای میگی.
چند شب پیش یهو اومدی دستاتو حلقه کردی دور گردنم و گفتی جیدَ(یعنی جیگر)
خاااااااااالصاااااانه ترن و زیباترین محبت دنیا رو نصیبم کردی عزیز دلم.
هیچ وقت انقدر خوشحال نشده بودم.
هرازچندگاهی هم بغلم میکنی میگی عزیزَ(عزیزم)
دو یا سه هفته پیش بود رفته بودیم بیرون گردش.کلی کیف کردی و بازی.برای خودت راه میری و دیگه به کمک هیچ کس احتیاج نداری

آهای کجا میری؟؟؟؟؟؟؟؟
صبر کن.من هنوز نیومدم....!!!!!!!!!!!!

امان از دست بابایی و امیر.با این موتور بازیاشون.
تو هم آلوده کردن

رااااااااااااااااااااااااااااستی یه خبر خوب.برای تو که نه.برای ما.
بالاخره مه رو ازت گرفتم.6 روزه لب به مه نزدی(پستونک)
چه جوری؟
میگم برات. چند روزی بود بد جور پستونک می خوردی.اوایل فقط موقع خواب بود ولی این چند روز خیلی بی تابی می کردی.
یه چند بار هم از پنجره بردی پرت کردی حیاط.یا تو ماشین بودیم شیشه پایین بود می نداختی بیرون.
منم دیدم اینجوری هم هی باید برات تند تند مه بخریم هم اینا همه آلوده میشن.
نوک مه رو بریدم.بهم گفته بودن ببری زبونش میره توش دیگه نمی خوره.اما در کمال تعجب یک روز کامل خوردی.
گفتم چی کنم و چی نکن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟تا یه فکری به ذهنم رسید.
مه رو خیس کردم و فرو کردم تو ظرف چایی خشک.

گفتم جوجو داره.
دیگه لب نزدی.ههههههههههههههههه
یه کار دیگه هم که داریم با کمک هم شروع میکنیم اینه که دارم از پوشک میگیرمت.یه خرده سخته.
زیاد همکاری نمی کنی.اما اونم یاد میگیری عسلم.
راستی حسام من خاطراتشو با زبون بچگی برای من تعریف میکنه.
شبا که پیشم می خوابه از صبح هر اتفاقی افتاده یه جوری بهم میگه.
مثلا میگه ننی مه جوجو.(مه جوجویی شده)
دَ آبیده(ثنا خوابیده)
باتی قوقو(فاطیما خروس داره)
یه چیز جالب که بعد از چند هفته گفت این بود.ننی بابا نون مینا (اون روزی رو میگه که با بابام رفت نون خرید و مینا رو بردن پس دادن)
خوب خیلی حرف دارم که بزنم ولی دیگه وقت ندارم.زود میام و بقیه ی کاراتو می نویسم خوشگلم.
اینو بدون مامانت همیشه دوستت داره.یه عالمهههههههههه
[موضوع : ]
سلام.
حسام جونم می خوام ماجراهای خرید رفتن هامون رو با تو بگم.بدونی چقدر شیطون بودی.البته شاید روزی که اینا رو می خونی اونقدر آروم شده باشی که با خودت بگی یعنی واقعا اینا کارای من بوده؟
یا شایدم انقدر شیطون شده باشی که به کارات بخندی و بگی اینا که چیزی نیست.
اینی که میبینید پسر منه شماره ی پاش 43 هست.

ههههههههه
نه بابا پسر کوچولوم کفشای عموشو پوشیده.
چون بابایی اکثرا سر کاره ما باید یه روزایی که بابا تعطیله مثل جمعه ها بریم خرید.خرید همه چیز.گوشت و مرغ و ماهی و برنج و میوه و سبزیجات و خریدای فروشگاهی و ...
وقتی میریم گوشت بخریم از اولین باری که تو رو بردیم به ترازوی آقای قصاب علاقه ی شدید نشون دادی.همیشه میریم اونجا ترازو رو به سمت خودت میکشی.طوری که می خواد بشکنه.
ولی چون ما مشتری دائمی هستیم و خوب خرید می کنیم بیچاره آقاهه هیچی نمیگه.تو وقتی گوشت خام میبینی میگی ننی ماهی...
خلاصه میایم میریم میوه بخریم به بازارچه که میرسیم داد میزنی بابو موززززززززززززز
برات موز می خریم.اگر هم سرمون گرم خرید چیز دیگه ای باشه که ما رو بیچاره میکنی.برات موز می خریم شروع میکنی به خوردن.
یکی دوتا گاز میزنی چشمت می افته به هندوانه.
داد میزنی بابو هِدِ.میریم هندونه هم می خریم.همین طوری بابو دیب(سیب).سیب می خریم.یعنی وقتی تو بازارچه هستیم تو باید دستور بدی و ما خرید کنیم.
توی بازارچه یه مغازه هست که پرنده می فروشن.شرطی شدی اونجا رو میبینی می دوی جلوی در مغازه.بابو بابو جوجو.دیدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
منم که کلی از پرنده ها می ترسم.ولی انقدر جیغ میزنییییییییییییییی که ننی تو هم بیا ببین.
آخه پسرم محبت زورکی که نمیشه.من از پرنده ها بدم میاد.
خلاصه خرید میوه تموم میشه و میریم فروشگاه که بقیه ی خرید رو انجام بدیم.
اونجا که می رسیم طبقه های پایین قفسه ها رو اکثرا میریزی زمین و من یا بابایی باید دنبالت بیایم و اونا رو بذاریم سر جاشون.
بعد میرسیم به یه قفسه هایی مثل شیر و بستنی و اینا.برای خودت انتخاب میکنی.می خوری.ما موقع حساب کردن کلی پاکت های خالی داریم که تحویل حسابدار می دیم.
اونا اوایل ناراحت می شدن.ولی دیگه ما رو می شناسن.
چند روز پیش رفته بودیم خرید.بگذریم از اینکه این آقا پسر چقدر به ما ضرر زد و کلی اجناسی که نمی خواستیم اصلااااااااااااااا رو برای ما خرید و نمی ذاشت بذاریمشون سر جاش.
یه دونه براش شیر پاکتی از این کوچولوها خریدیم دادیم دستش.تا بیرون رفتنی براش نی بگیریم.
به باباش گفتم تو برو حساب کن من سر حسامو گرم میکنم.که متاسفانه یه لحظه سر خودم گرم شد یهو برگشتم دیدم حسام یه سوپ آماده رو باز کرده از بالا داره میریزه تو قفسه ها و زمین.
یه کم قفسه رو تمیز کردم دیدم نه کار خیلی گنده تر از این حرفاس.مسئولشونو صدا کردیم تا تمیز کنن.از اون طرف آقا گوشه ی شیر پاکتیش رو سوراخ کرده بود کل شیر ریخت رو میز فروشگاه.حالا ما دستمال کاغذی هایی که خودمون خریده بودیم رو باز می کردیم و اونجا رو تمیز می کردیم.
اومدیم بیایم بیرن دیدم از سبد خریدمون آب سبز می چکه.نگاه کردیم دیدیم تو اون کیسه که پر از شکلات و کاکائو بود در شیشه پاک کن باز شده ریخته رو همشون.
مسئولا هم از دست ما عصبی.....شیشه پاکن رو یه دونه نو دادن بهمون ولی بقیه ی چیزا رو نه.
اومدیم خونه وسایلا رو گذاشته بودیم وسط آشپزخونه.رفتم لباسامو عوض کنم بیام.به داود گفتم حسامو تنها نذار.
یهو دیدم صدای حسام نمیاد.رفتم دیدم باباش نشسته داره استراحت میکنه و حسام نیست.تو اتاقا رو دیدم نبود.
رفتم آشپزخونه چی دیدم؟؟؟؟؟؟

همه ی موزها رو پوست کنده بودی و انداخته بودی زمین.
گفتم عیبی نداره پاشو برو تا اینجا رو مرتب کنم.
منم هی در یخچالو باز می کردم و کالاهایی که خریده بودیم رو جابجا می کردم یهو دیدم رفتی تو یخچال یه چیز برداشتی و در رفتی.
گفتم حسام چی بود تو دستت؟
داد زدی ننیییییییییییییییییییی.فرار کردی تو پذیرایی و یه چیزی رو محکم کوبیدی زمین.اومدیم جلو دیدم...

گفتم حسااااااااااام.چرا دستت به هرچی میرسه بر میداری و اینجوری میکنی پسرکم؟
تو هم میخندیدی.قربون خنده هات.
البته بذار یکم از خوبی هات هم بگم این خانومایی که دختر دارن بهت علاقه مند بشن.فکر نکنن تو فقط کثیف کاری بلدی.
پسرم هر روز تو کارای خونه بهم کمک میکنه.

تمیز تمیز برام جارو. میزنه(چشمک)

برای خودش یه خانومه کامله ههههههههههههههههه

امروز رفته بودیم پایین خونه ی مامان صدف.
خدیجه عمه و فرزانه و محمد و من و ثنا و فاطمه و تو بودیم.
برات آهنگ گذاشتیم.همه دست میزدن به جز منو و محمد.گفتی ننییییییییی.....دسسست.....
امَد(محمد).....دسست.....
بعد که ما هم شروع به دست زدن کردیم تو شروع کردی واسمون قر دادن و رقصیدن.
یه روز تو خونه گیر داده بودی ننی (بد از،بد از)منم نمی فهمیدم منظورت چیه.
یه روز که آهنگ بعد از نسترن فرشید امین رو گذاشته بودی با ذوق داد زدی ننییییییی بد از.
فهمیدم بعد از نسترن منظورته.
عااااشق این آهنگی.
دیروز خونه ی مامان من رفته بودیم هی گفته ننی ازه ازه.گفتم آخه ازه چیه من نمی دونم.
دستمو گرفتی بردی روبه روی ظرف شویی گفتی جاجو.جاجو.
گفتم چاقو واسه چی؟
چاقو رو برداشتم دوباره دستمو گرفتی بردی پیش خربزه ای که زمین بود.
منظورت این بود که بهم خربزه بده.
قربون زبون شیرینت برم.دردونه ی من.
قربونت برم که انقدر شادی رو برامون هدیه آوردی.
خدایا شکرت .
[موضوع : ]
سلام خدمت دوستای خوب خودم و حسام.
من امسالم باید به خاطر اینکه به حسام شیر میدادم روزه نمی گرفتم ولی از اونجایی که من حسام کوچولوم رو از 18 ماهگی از شیر گرفتم امسال روزه بهم واجب شد.
و چون خیلی قوای بدنی رو از دست میدم نمی تونم بیام اینجا.
تمام روز رو انگار میدونه توان ندارم باهام مدارا میکنه.اما نمیدونم چی میشه دقیقا وقت افطار میاد میشینه بغل من و کلی خورده فرمایشاش شروع میشه.
ننی بریم.ننی پاشو.ننی آبه.ننی بیسیت(بیسکوییت).ننی حموم.ننی.....
خوب از شیطونی ها و شیرین زبونی های پسرم هر چی بگم کم گفتم.
حسام من خیلی شیرین شده.بهش میگم مامان بیشتر از حسام کی رو دوست داره؟
میگه هیشی . یعنی هیچ کی.یا همون هیشکی.
بهش میگم پسر گلم،بزرگ شدی درساتو خوب بخون دکتر بشی باشه....میگه باشه.
پسر کوچولوم خیلی باهوشه.از وقتی خیلی کوچولوتر بود و یه چیزی رو میداد به من و باباش ما ازش تشکر می کردیم.پسرکم الان چیزی رو از دست ما میگیره میگه میسی یعنی مرسی.
مدل خوابیدن حسام اینطوریه که منو و حسام باید بریم تو اتاق خواب بعد باباش باید بیاد دنبالش بگه حساااااام بوس دادی؟
بعد حسام بدو بدو میپره رو تخت.باباشم میره و یه بوووس گنده میکنه لوپشو.بعد باید به هم علامت بدن.این طوری که کف دستشونو به هم میزنن و مثلا حسگر های دستشون میگه که آیا واقعا این حسامه و این باباش؟
این کارو از چند روزگی حسام انجام میدادن. بعد باباش باید بره بیرون از اتاق خواب تا من حسامو نخوابوندم نیاد تو.
حالا میریم بخوابیم داد میزنه بابووووووو.بوس.که یعنی بابا بیا منو بوسس کن.
بعد میگه علا.یعنی علامت بده.بعد میگه بووووووو.یعنی بسه دیگه خوابم میاد برو.باباش که داره میره بیرون میگه بابوووووووووووو.د و.daooooooo
یعنی در و ببند.
خلاصه این فسقلی کلی واسه خودش قانون و مقررات داره.
سر ساعت 2 و 30 دقیقه ی بعد از ظهر همیشه می خوابونمش و شبا هم 11 و نیم بود که الان شده 12.اگه سرم گرم کاری باشه راس همون ساعت میاد میگه ننی با.می فهمم خوابش میاد.
پسرم استقلال طلبه.دوست داره خودش بدون کمک ما و اینکه تو بیرون از خونه دستشو بگیریم راه بره.خودش غذا بخوره.خودش آب بخوره.
وقتی آب می خواد باید تو لیوان دسته دار که لیوان مخصوص داره بهش آب بدیم.و حتما هم دسته ی لیوان رو بدیم دست دارستش.
باید حتما شیرش رو رو تخت بخوره.
یه شب تو کوچمون عروسی بود.اتاق خواب ما سمت کوچه س.پذیرایی نه.
منم به حسام گفتم پسرم پاشو بریم تو پذیرایی و تو پذیرایی رخت خواب انداخته بودم.مگه میومد؟
میگفت باید رو تخت بخوابیم.فکر نکنید این چیزا برام سخته ها...نه اصلا.به نظر من خوبه.
دوست دارم اینکه هر کاری رو هر وقت دوست دره انجام نمی ده.البته تو سفر یا خونه ی فامیل اصلا اذیتم نمیکنه.که باید بریم رو تخت خودمون یا باید بریم رو میز خودم غذا بخورم.نه. اصلا.
پسرکم عاشق دایی کوچیکشه.میگن حلال زاده به دایی میره ها.شنیدید؟
وصف حال حسام و علیرضاس دیگه...

هر کاری علیرضا انجام بده پشت سرش حسام همون کارو انجام میده.
دیروز رفته بودیم خونه ی مامانم.علیرضا کیک می خورد.می رفت از مامانم کیک می گرفت میرفت رو مبل خودشو می چسبوند به علیرضا عین اون کیک می خورد.
علیرضا تو بازی جیغ میزد.اینم دنبال اون جیغ میزد و می رفت دنبال علیرضا.
من از وقتی ازدواج کردم تو یخچال خونمون یه کشو داره که اون مال منه.توش پر از لواشک و تمبر هندی و برگه های میوه و کاکائو و ... از این جور چیزاس.شوهرمم دست نمیزد به این کشو.
اما الان...

کشو فقط مال این فسقلیه.در یخچالو باز میکنه و میره سراغ کشوی خووووووودش.

میاد به من میگه ننی.پاشو.پاشو.
میریم پیش یخچال میگه باز.در یخچالو باز میکنم میگه بوووووووووو.یعنی دیگه کارت رو انجام دادی حالا برو بذار به کارم برسم.
تازگیا به فاطمه میگه باتته.
به ثنا هم که قبل میگفت دَ الان میگه حنا.
عاشق ترانه های :عسل خانم،ناری ناری،مجنون معین،حنای اندی،احساس قشنگ اندی،ملووووووووووووووووووودی،بعد از نسترن.
می خوام قطره ها و ویتامیناشو بدم بخوره باید بهش قول بدم که براش یکی از این ترانه ها رو میذارم.
شبا که باباش میاد خونه باید این ترانه ها رو بذاریم و منو و داود و حسام بیفتیم وسط و برقصیم.ههههههههههه
بعضی شبا با داود میره با ماشین دور میزنن.اگه من خسته باشم باهاشون نمیرم.یکی دیگه مثل دختر عموش یا عمو و پسر عموش میرن که نگهش دارن.
باهام بای بای میکنه و دو تا بوس هم واسم پرت میکنه و میره.دل منو میبره تا برگرده.
داود میگه تو شهر که دور میزنیم خوبه.ولی اگه ببینه داریم میریم تو کمربندی یا یه جاده ای که می دونه مقصد دوره شروع میکنه به غرغر و گریه که ای ننی.ننی.
یعنی چرا میریم یه جایی ننی رو نمیبریم.
بچم از الان هوای مامانشو داره قربونش برم.
وااااااااااااااای پسر گلم مرسی که اومدی تو زندگیمون.
مرسی که دنیای من و بابایی و کل اطرافیانمونو انقدر زیبا و خوش رنگ کردی.
مرسی که تمام شیرینی های دنیا رو با خودت آوردی تا طعم تلخی چیزی رو نفهمیم.
مرسی که مال ما شدی.
خدایا این لذت رو از هیچ کس دریغ نکن.
آمین.
خدایا شکرت.خدایا هزار هزار بار شکرت.
[موضوع : ]
سلام...
دوستای خوب من و حسام خوبید؟
خوشید؟سلامتید؟من حسابی تنبل شدم.وقت نمیکنم بیام آپ کنم.البته این سری زیاد تقصیر من نبود.چون هم عمو جون حسام با دختر عموها و زن عموش از مکه اومده بودن.و قبلش هم درگیر آش پشت پا پختن و اینا بودیم،هم اینکه یه چند وقتی بود دنبال خونه می گشتیم که بخریم.ولی متاسفانه فعلا قسمت نشده.
و هم اینکه اینترنتمون یه خرده بازی در میاره.یه وقتایی تا شب قطعه.
اگه از احوال ما می پرسید باید بگم خوب و خوشیم.به لطف شما.
حسام هم حسابی برای خودش یه شیطون پسر کامل شده.همه ی حرفامونو کامل می فهمه.یه وقتایی فکر میکنیم که حواسش نیست.اما یهو ما رو به خودمون میاره.
عاشق آدامس موزیه.البته نه برای خوردن.فقط باز میکنه و میندازه زمین.
تو این عکس هم که داره عملیات نجات آدامس موزی رو انجام میده...

یه چند وقت پیش من و حسام و داود با هم رفتیم بیرون.رفتیم که بستنی بخوریم.رو به روی کافی شاپ پارک کردیم.اول من پیاده شدم.با حسام.اومدم درو ببیندم دیدم دو تا از انگشتام له شد.
دیدم انگشتام مونده لای شیشه.حالا هی جیغ میزنم داود هم نمی فهمید چی شده.تا بالاخره فهمید وشیشه رو کشید پایین.من که پیاده شده بودم،داود با دکمه ی رو در خودش شیشه ی منو زده بود بالا.نگو دست من رو دره و لای در و شیشه گیر کرد.
حالا دستم آزاد شد رفته بودم تو پیاده رو هی جیغ و فریاد و گریه.
حسام دادم به باباش.و دوباره های های گریه می کردم.رفتم تو ماشین که بیشتر از این آبروریزی نکنم.یهو حسام مثل بمب منفجر شد و شروع کرد به گریه
.یه گریه ای که تا حالا ندیده بودم.میگفت ننیییییییییییی!!!!!
دلم کباب شد.گرفتم بغلم گفتم عزیزم هیچی نیست.ننی خوبه.دیگه گریه نمیکنه.تا بالاخره بعد از چند دقیقه آروم شد.بچه م تا حالا گریه مو ندیده بود.دلش سوخته بود برام.
خوب بگذریم.پسری خیلی بازیگوش شده.تازگیا به گل من خیلی علاقه نشون میده.

اینجا هر کاری می کردم بهم نمیدادش.

ثنا دختر عموی حسام یه اسکوتر خریده.که حسام عاااااااااااااشق اونه.

قبلا تو پارک دیده بود بچه ها سوار میشن.خوشش میومد.ما گاهی شبا میریم پارک الغدیر.اکثرا عموهام هم اونجان.حسام خیلی پسر عموم صدرا رو دوست داره.اونجا کلی با اسکوتر صدرا بازی میکنه.
صدرا امسال سه ساله شد.اونم حسامو دوست داره.وقتی دنبال خونه میگشتیم بنگاهی ها می گفتن خونه داریم تو ملاصدرا،حسام داد میزد ددا.ددا.
یعنی صدرا.یاد صدرا می افتاد.میگفت بریم پیشش.
حالا ببینید پسرم چه اسکوتر سواریه!!!!!!

خوب ورزشای حسام فقط به اینجا ختم نمیشه.اون یه فوتبالیست معروفه.
نمیشناسیدش؟
واقعا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خیلی معروفه ها.
خیلی طرفدار داره.![]()
آهان حق دارید.چون پسرم تازگیا اسمش رو تغییر داده گذاشته...

ههههههههههههه
اینجا خونه ی مامانمه.اینم لباسه داداشم.خیلی از این لباس خوشش میاد ما هم تنش کردیم حال کنه.همش میرفت جلوی آینه خودشو ببینه.

فقط نمی دونم این ورزشکار زبده و معروف چرا توپ نداره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا تو زمین فوتبال نیست؟
اِ.این چیه انداخته رو دوشش؟ساکه؟کوله پشتی ورزشیه؟
چیه؟

ای وای اون که کیف مامان منه!!!!!!!!!!!!






امان از دست تو و اون دایی علیرضا....
[موضوع : ]
گل پسر شیطونم عاقبت کنجکاویات کار دستت داد.
سه روز پیش خیلی روز بدی بود.اول صبح رفتی رو تختت که کنار کمدته خواستی ماشینتو بیاری که با سر خوردی زمین.
کلی گریه و زاری راه انداختی.مامان تندی برات صدقه گذاشتم کنار.اسپند دود کردم.
دوباره راه که میرفتی پات پیچ می خورد.
بعد اومدم جاربرقی بکشم سوار جاروبرقی شدی.من حواسم نبود از لوله ی جاروبرقی گرفتم و محکم کشیدم که جارو نزدیکم بیاد یهو صدای بام.
فکر کردم جارو خورد به دیوار.ولی نگو سر کوچولوی تو بود که با تکون ناگهانی جارو پرت شده بودی پایین و سرت خورد به دیوار.تا ظهر مواظبت بودم تا...
داشتم لباس اتو می کردم.یه لحظه رفتم لباس رو آویزون کنم دیدم جیغت رفت هوا.
اومدم دیدم گریه میکنی و نوک انگشت اشاره ت سوخته.
اخه پسر کوچولو تو که هیچ وقت نزدیک اتو نمی اومدی.چی شد یهو فضولیت گل کرد؟
بعد از اینکه یه کم گریه ت کم شد بابایی رسید خونه رفتی بغلش اما سریع از بغل بابا اومدی پیش من مثل طلبکارا گفتی ننی (به زبون خودت یه چیزی گفتی) و دوباره بلند بلند گریه کردی و خودتو انداختی تو بغلم.فکر کنم منظورت این بود که چرا مواظبم نبودی.
الهی مامان قربونت بره.یاد اون برنامه ی آقای ایمنی افتادم که مامانه داشت گوشت چرخ میکرد تلفنشون زنگ زد رفت جواب بده بچه دستشو کرد تو چرخ گوشت.
مامانه گریه میکرد می گفت همیشه فکر می کردم،که زودی بر می گردم.
منم فکر کردم که زود بر می گردم.حالا خدا رو شکر که کل دستت رو نچسبونده بودی.خدا واقعا رحم کرد

اینجا دیگه انقدر گریه کردی بدون ناهار خوابت برد.الان نوک انگشتت سفید تر شده و یه تاول کوچولو داره.
الهی قربونت برم دیگه هیچ وقت تنهات نمیذارم.
بخدا هر وقت تاول دست کوچولوت رو میبینم دلم می خواد کل دستم می سوخت و این بلا سر تو نمی اومد.
[موضوع : ]
سلام خدمت دوستای خوبم.یه مدتی اصلا نمی تونستم وبلاگ پسری رو آپ کنم.
حسام خیلی خیلی خیلی شیطون شده.همش دوست داره باهاش بازی کنیم.اگه باباش ماشینمونو نفروخته باشه هر شب میبریمش بیرون و تاب سواری میکنه.عاشق پارکه.
باید هم تاب و سرسره سوار شه هم وسایل برقی.پیش خونه ی مامانم اینا یه پارک هست که هر وقت میریم اونجا حسام و علیرضا اونجا کلی بازی میکنن.شب هم بی هوش میشن.چند روز پیش که رفته بودیم پارک اقای باغبون داشت به چمنا آب میداد.این پسر منم که عاشق اب رفت و شلنگ رو به زور گریه و جیغ و داد و فریاد از اون آقا گرفت.بعد هم علیرضا رو مجبور می کرد که از زیر آب رد شه و خیس شه

دیگه نزدیک نیم ساعت با شلنگ آب بازی کردی.وقتی آقای باغبون اومد ازت شلنگو گرفت خیلی گریه کردی.هنوز خسته نشده بودی.ولی طفلک علیرضا خیس خیس بود.خلاصه ما هر روز داستانی داریم با تو توی پارکها.
ما اون شب خونه ی علیرضاینا موندیم.فرداش دوباره رفتیم پارک.
خیلی شیطونی کردی.دیدم داری دوباره میری سراغ جایی که دیشب شلنگ اب اونجا بود.به علیرضا گفتم بره برات توپ بخره که حواست پرت شه.کلی بازی کردی.اصلا نمیذاشتی ازت عکس بگیرم اینم یه دونه عکس که تو دویدن تو با توپ گرفتم

با هم رفتیم یه دوری بزنیم تو پارک.دیدیم که یه پسر کوچولو خرگوش آورده تو پارک که چمنا رو بخوره.

تو رو بردم جلو.خیلی خوب باهاش ارتباط برقرار کردی.دوست داشتی بهش دست بزنی.
اون آقا پسر اسمش محمد بود.بهش گفتم که خرگوش رو بالا بیاره تا تو بهتر بتونی ببینیش.

اونجا هی می گفتی مامانی اگوس.اگوس.یعنی خرگوش.
الان وقتی بهت میگم خرگوش کو؟میگی نیس.اگوس دَ.تا تا.(یعنی خرگوش نیست.رفته تاب تاب.)
اونجا یه دوست دیگه هم پیدا کردی.کیمیا.ازت بزرگتر بود اما تو رو خیلی دوست داشت.اینم یه عکس یادگاری از شما دو تا.

کیمیا تو رو سوار سرسره می کرد.دستت رو می گرفت و با هم راه می رفتید.بوووووووووووس واسه کیمیا.
پسرک شیطونم خیلی کنجکاوی .همه چیز رو داغون میکنی تا ببینی چی بوده و چی شده.
دیروز اومدم تو اتاق دیدم تمام گوش پاکن ها رو ریختی زمین.داری ظرفش رو بررسی میکنی.هههههههه

تو عادت داری چیزی رو داغون میکنی یا کار بدی میکنی صدات رو کلفت میکنی و میگی مااااااااااماااااااااااان.منم می فهمم که کار خطایی کردی.امروز اومدی آشپزخونه گفتی مااااااااااماااااااااااان ای داد.(از یک سالگی ای داد گفتن رو بلد بودی)اومدم دنبالت دیدم تمام پودر لباسشویی رو ریختی رو موکت و فرش اتاقت.ولی انقدر شوکه شدم یادم رفت عکس بگیرم.
.
[موضوع : ]
پسر قشنگم نمی دونم خدا اون دل قشنگتو چطوری درست کرده که انقدر بزرگه و این همه آدم توش جا می شن.و همه رو از ته دل دوست داری.
هر روز وقتی صدای ثنا و فاطمه دختر عموهات رو می شنوی داد میزنی:دَ ، باطه با.یعنی که ثنا فاطمه بیاید.گوشی تلفن یا موبایل رو ببینی سریع بر میداری و با علیرضا حرف میزنی.
عمو بهروز هر روزصبح برای ما و خودشون نون تازه می خره.
تو هم زحمت می کشی و با بابایی میری و نون میاری بالا برای صبحونه.

تو راه هم که باید خودت از پله ها بیای بالا.خلاصه با کلی داستان و سر و صدا میری و میای.کلی هم باید ازت خواهش کنیم تا نون رو بدی به ما.اول خودت باید بخوری بعد که سیر شدی میدی به ما تا ما هم صبحونه بخوریم.

چند وقت پیش که برای قد و وزن بردمت برای 18 ماهگی خیلی حالم گرفته شد.وزنت 9 کیلو و نیم بود با قد 82.برای 21 نوبت دکتر تغذیه داری.بریم ببینیم چی میشه.برای واکسنت هم اصلا اذیت نکردی.حتی تب هم نکردی خدا رو شکر.
گفتن باید بچتون 3 کلمه حرف بزنه، میزنه؟گفتم 300 کلمه حرف میزنه.هههههههههههه
خیلی کنجکاوی.به همه چیز کار داری.هر روز کل کابینت های پایین رو خالی میکنی.عاشق آشپزی با مامان هستی.چند ماه پیش برات دفتر نقاشی و مداد رنگی خریدم.با همدیگه توش کلی نقاشی کشیدیم.
دیروز با خودکار مامان رو دستت نقاشی کرده بودی.وقتی نتیجه ی کارت رو دیدی کلی ترسیده بودی.همش دستت رو می کوبیدی زمین.می خواستی پاکش کنی.

خیلی ناراحت بودی فسقلی.خوب چرا این کارو کرده بودی نازگلم؟

علیرضا (دایی کوچولوت)چند روزه که امتحاناتش تموم شده و اومده خونمون مونده.هر روز کلی بازی میکنید و می رقصید.صبح که از خواب بیدار میشی میری تو اتاقش سراغش.
شبا هم جفتتون از خستگی بی هوش میشید.
خلاصه که برای خودت یه مرد کوچولوی شیطون شدی.
مامان قربون همه ی کارا و شیطونی ها و با مزه گی هات بره.
[موضوع : ]
سلام به آقا پسر خودم.
پسر قشنگم روزها میان و میرن و من به حضورت در خونمون عادت کردم.دونه دونه نفس هایی که میکشم فقط به عشق توست.
نمی دونی چقدر دوستت دارم.البته نه.می دونی.چون وقتی من و بابایی پیشتیم خیلی خیالت راحته.
انگار پشتت گرمه.منم که هر روز صبح که بیدار میشم اول صبحانه ی تو رو حاضر میکنم تا بیدار شی.بعد که بیدار میشی با هم صبحانه می خوریم و تو دنبال مامان راه میفتی و تو همه ی کارا بهم کمک میکنی.
یه وقتایی لباساتو عوض میکنم و کلاهت رو سرت میذارم و پاپانت(کفشت)رو پات میکنم و میریم پیاده روی.

یه دو هفته پیش بود که مامانی باقالی خریده بودم.بردیم تو حیاط پشتی که پاک کنم.تو هم نشستی کنارم.اول فقط نگاه می کردی.بعد دست زدی به اونا.منم یه دونه باقالی دادم تا پاک کنی.

تو هم دیگه ول نکردی.خیلی از این کار خوشت اومده بود.هی تموم می شد میگفتی مامانی بیده.
منم یدونه دیگه میدادم دستت.ماشالله حرفه ای هم بودی.

نمی دونی چقدر شیرین کردی زندگیمونو.وقتی کسی میاد تو رو میبره انگار بی حال میشم.دیگه هیچ انرژی ای برای کار کردن و غذا پختن و ...ندارم.
همه بهم میگن از این فرصت استفاده کن و کارایی که حسام اجازه نمی ده انجام بدی رو انجام بده.اصلا استراحت کن.بخواب.کتاب بخون.
اما من مثل مریضا میشم.دوست ندارم کاری انجام بدم.میشینم ثانیه ها و دقیقه ها رو می شمرم تا برگردی عروسکم.
دوست دارم همیشه باشی.من نمی دونم تو رو چطوری بفرستم مدرسه.
به نظر من نباید بچه رو ببری تو یه اتاق مجبور کنی بازی کنه.یا ببریش براش صدای موسیقی رو زیاد کنی تا حال کنه.من نگاه میکنم ببینم تو داری به چی کنجکاوانه نگاه میکنی یا دوست داری چی کارکنی منم همونو برات انجام میدم.و تو رو هم تشویق میکنم تا کمکم کنی.
مثلا یه روزی داشتم برات جوجه کباب درست میکردم.دیدم خیلی دوست داری بیای پیشم سیخو دادم دستت تا خودت کبابت رو حاضر کنی.تو هم یه کباب خوشمزه درست کردی.

با هم دیگه ظرف می شوریم.البته تو فقط آب بازی میکنی.یا میری به گلها ی باغچه آب میدی
جاروبرقی رو که دیگه نگو.عاشق جاروبرقی کشیدنی.وقتی خونه رو جارو میزنم از پشت جارو برقی رو هل میدی محکم از پشت می خوره به پام.و اگه دردم بیاد و بگم آخ.تو هی بدتر میزنی مامانو.
اینجا هم که داشتی برای خودت آب میوه می گرفتی.

نمی دونی چقدر این آب پرتقال خوشمزه بود.هیچ وقت انقدر از خوردن آب پرتقال لذت نبرده بودم.
حسام یه وقتایی میگم من چطوری این همه سال بدون تو زندگی کردم؟
خدای مهربونم ازت خواهش میکنم لذت مادر شدن و پدر شدن رو به هر کس که آرزوشو داره عطا کن.
خدایا بچه های شیرین و سالم بهشون هدیه کن.
ایشالله که همه ی ما پدر و مادر ها هم بتونیم قدر این فرشته هامونو بدونیم.
آمین...
[موضوع : ]
.: Weblog Themes By Pichak :.



















