زیباترین دلیل زندگی
عشق ننی و بابو
تاريخ : چهارشنبه 8 / 3 / 1392 | نویسنده : مامان نرگس

 آرزویم این است:تو به باور برسی که در این کنج هیاهوی زمان ،توی بی باوری آدم ها ،یک نفر می خواهد تو سلامت باشی و بخندی همه عمر...

 

سلام به همه.

به وبلاگ من خوش اومدید.

بابا و مامانم این وبلاگ رو برام درست کردن.

اونا میگن تو بهترین هدیه ی خدا به مایی.منم خیلی دوسشون دارم.

مامانم میگه این وبلاگو برات درست میکنم تا وقتی بزرگ شدی بدونی چقدر شیطون بودی و چقدر من و بابایی تو رو دوست داشتیم و داریم.قلب

حالا شمام می تونید بیاید و خاطرات منوبخونید.

 




بازدید : مرتبه | موضوع :
84
تاريخ : يکشنبه 11 / 3 / 1393 | نویسنده : مامان نرگس

سلام

پسر خوبم ميدونم كم كاري ميكنم و وبلاگت رو آپ نميكنم

اما لب تاپم خيلي بدشده

وقت نميكنم ببرم درستش كنم

دوستاي خوبم ميدونم خيلي ديره ولي ممنون كه سال نو رو تبريك گفتيد شمام سال خوبي داشته باشيد

منو حسام حالا كه هوا خوب شده روزاي فرد ميريم پياده روي بانوان

حسامم كلي بازي ميكنه.ديگه اينكه امتحانام ٢٤ شروع ميشه.

قبل عيد يه مشكل مالي برامون پيش اومد يهو حسام گفت تولد امام حسين بريم كيك بخريم براش تولد بگيريم

مام گفتيم شايد به دلش افتاده.خلاصه همون قبل عيد مشكل حل شد و ديشب كه شب ولادت امام حسين بود رفتيم مسجد و حسام شيريني و شكلات پخش كرد

امشبم شب ولادت حضرت ابوالفضل شربت

خدا قبول كنه ايشالله

همتونو دوست داريم

فعلا




بازدید : 22 مرتبه | موضوع :
83
تاريخ : شنبه 24 / 12 / 1392 | نویسنده : مامان نرگس
چقدر زود گذشت باورم نميشه امسالو اصلا دوست نداشتم سال خوبي نبود اما با اين حال انگار ديروز تو وبلاگت از تعطيلات عيد ٩٢ مي گفتم اول از دوستامون تشكر ميكنم تو اين مدت جوياي احوالاتمون بودن اما متاسفانه بايد بگم هنوز موفق نشدم لپ تابو درست كنم الانم با گوشي اومدم پست ميذارم دلم واسه همتون و جوجه هاتون تنگ شده حسامو من كه كلي كار كرديم حسام يه ترم كلاس زبان رفت و ترم يك رو تموم كرد .پسرم از ١٠٠ نمره تونست ٨٠ نمره بگيره چون منم دانشگاه ميرم و اين مدت مشغول خونه تكوني بوديم موفق نشدم تو سه درس آخر بهش كمك كنم نمره از اونا كم آورد خيلي با مزه شده خيلي مهربونه.يكمي بدقلقي ميكنه دوست داره به همه حرفاش گوش كنيم عاشق ترقه س با باباش شبا يدونه ميزنن.حالا تا شب چهارشنبه سوري بتركونيم خانوادگي خوب فك كنم اين آخرين پستم تو سال ٩٢ باشه اميدوارم سال رو به خوبي به پايان برسونيم و سال جديد رو با خوبي و خوشي آغاز كنيم سال خوب و پر بركت و پر از چيزاي نو و قشنگ باشه واسه هممون حسام پسر قشنگم از اينكه مي خوام با تو و بابايي سفره هفت سين بشينم خيلي خوشحالم اميدوارم همه چيز اونجور كه دوست داريم پيش بره اميدوارم سالي پر از تريلي و كمپرسي و ماشين سنگين داشته باشي و حالشو ببري داود عشقم ،اميدوارم تو سال جديد همه چيز بهتر از پارسال باشه خير و بركت تو زندگيمون بياد و سايه ي خدا رو زندگيمون پررنگ تر باشه تو هم سالي پر از بنز و بي ام دبليو و بوگاتي داشته باشي مامان و بابام و داداشام و كل فاميل سلامت باشن و به آرزوهاي خوبشون برسن و همه لبخند داشته باشيم آمين...


بازدید : 60 مرتبه | موضوع :
82
تاريخ : شنبه 2 / 9 / 1392 | نویسنده : مامان نرگس

خوب 27 تولد حسام جونم بود

من و حسام و باباش با هم خانوادگی براش جشن گرفتیم

رفتیم شام خوردیم و پارک و آتلیه و کافی شاپ

بعدش تصمیم گرفتیم آخر هفته که همین پنج شنبه گذشته میشه براش جشن بگیریم تا عمه هاش که راه دورن هم بیان

من در تدارک کارای تولد بودم.چون خودم همه چی رو درست میکردم.یهو دوست بابای حسام که همون عمو وحید باشه زنگ زد به داود و گفتباید شب نشین بیاید خونمون.گفتم داود تشکر کن بگو ما تا حالا دو بار اومدیم شما نیومدید

گفت نه خیلی اصرار میکنه

گفتم بگو ما خرید داریم امشب چند شب دیگه شما بیاید

گفت نه نمیشه باید بیاید

خلاصه من از اینکه کارام بهم ریخته بود ناراحت بودم.ولی داود گفت میریم نیم ساعته میایم

هیچی دیگه رفتیم.وارد خونه که شدیم دیدم خونه پر از بادکنکه و تزیین شده

گفتم وای تولد نگار جونه؟

گفتن نه تولد حسامهتعجب

الهی نگار جونم برای حسام کوچولومون تولد گرفته بود.

خیلی تو زحمت افتاده بودن.براش کیک و کادو و شمع و.... کلی تدارک دیده بودن

مام حسابی سوپرایز و شرمنده شدیم

کلی عکس انداختیم و گفتیم و خندیدیم

حسامم عاشق ماشینی شده بود که براش خریده بودن.از اول هم میرفت الکی اونو چپ میکرد و به داود میگفت بابایی چپ کردم منو ببر زندان

باباشم میذاشتش تو کارتون ماشینش که خیلی بزرگ بود

هیچی دیگه قرار بود نیم ساعته بلند شیم بیایم خونه

ولی از ساعت 9 رفتیم حالا ساعت 2 و نیم بود حسام راضی نمیشد بیاد.میگفت باید بمونیم.

مام زرنگی کردیم گفتیم حسام چپ کن ماشینو برو زندان

ماشینو چپ کرد گذاشتیمش تو کارتون درشو بستیم اوردیمش تو ماشین.گریه میکرد که نریم اینجا که ماشینه بریم خونه عمو وحید.ولی دیگه کار از کار گذشته بود

هیچی دیگه اومدیم خونه و تدارکات لازم رو انجام دادیم واسه تولد

کارا رو تو دو روز انجام دادم.دیگه هر چی در توانم بود انجام دادم

کارت دعوت

 

کارت تشکر

 

 

 

 

 

ژله تصویری

 

گیفت

 

از جوجه کباب عکس ندارم

 

 

عروس گلمو فراموش نکردما

 

منم براش یه سویی شرت خریدم

باباشم براش ماشین شهرداری(زباله)




بازدید : 190 مرتبه | موضوع :
81
تاريخ : دوشنبه 27 / 8 / 1392 | نویسنده : مامان نرگس

خوب گل پسرم 3 سال گذشت.

3 ساله اومدی شدی تموم زندگیمون.

من و بابایی دونه دونه نفسایی که میکشیم به خاطر توئه.

حسام جونم پسرم این سه سال برام خیلی شیرین بود.

خیلی خیلی عاشقتم.

بابایی جونش به جونت بستس.عمر من نفس من پسر من دوست من تولدت مبارک.

ایشالله همیشه سبز سبز باشی.آرامش داشته باشی.به همه ی آرزوهات برسی.

سربلند باشی و مایه ی افتخار ما.

این عکسم چند روز پیش با هم انداختیم

 

خوب امروز برنامه ی جشن نداریم.الان می خوایم با هم بریم بیرون گشتی بزنیم.

بعد عصری بریم یه عکس یادگاری بندازیم.و بعدش هر جا شما گفتی.

اونوقت چون تولد وسط هفته س نتونستم مهمونی بدم.ایشالله پنج شنبه یا جمعه یه مهمونی میگیریم همه رو دعوت میکنیم.

راستی امروز تولد دوستت بنیتا کوچولو هم هست.اونم 3 ساله شده.

این عکس تو و بنیتا تو صفحه ی متولدین امروز نی نی وبلاگ

تغییرات که زیاد بوده تو این سه سال.

بزرگتر شدی.باهوش تر شدی.بلبل زبون تر شدی.از همه بیشتر روت زیاد شده.خخخخخخخخخخخ

دوستت دارم عشق من.

دوستت دارم هوار تا.

 




بازدید : 104 مرتبه | موضوع :
80
تاريخ : دوشنبه 20 / 8 / 1392 | نویسنده : مامان نرگس

تا که پرسیدم ز قلبم عشق چیست ؟ / در جوابم اینچنین گفت و گریست
لیلی و مجنون فقط افسانه اند / عشق در دست حسین بن علیست

 

حسام کوچولوی من امسال محرم خیلی بیشتر از سالای گذشته منتظر محرم بود.منتظر دسته های عزاداری.قبل از محرم زنگ زد به حسن بابا ازش خواست براش طبل و زنجیر بخره.

عاشق اوناس.دوست نداره کسی بهش دست بزنه.

دیشبم با باباش رفته وسط عزاداری و طبل زده تا سر چهارراهمون.

بعدم زنجیر زده.کیک خورده و برای خودش و من چایی گرفته آورده

خوب قربونش برم امام حسین.امسال نذر داشتیم.نذرمونو دادیم کسی که نذری میپخت به غذاش اضافه کرد.خدا ایشالله قبول کنه نذر همه رو

 

 

 

امسال علی عمو هم نذرشو داده بیرون دیگه تو خونه نذری نمیدن.آخه خونمون نزدیک خیابونه.خیلی شلوغ میشد.

حالا از اول محرم قول دادیم به حسام ظهر عاشورا با علیرضا بره دسته ببینه.

عاشق طبلای بزرگه

 

هر چه ترسیدم از آن، آن به سرم می آید

مشک سوراخ شد و کیست برم می آید؟

چشم پرخون شده را طاقت دیدن نبود

خون به همراهی اشک از بصرم می آید

علقمه پر شده از  شیون یک بانویی

کیست او ذکر لبش " وا پسرم " می آید ؟

سخت باشد بدهم صورت او را تشخیص

چون  کبودی رخش در نظرم می آید

فاطمه آمد و دستی که  ندارم خیزم

اشک خجلت فقط از چشم ترم می آید

هر چه ترسیدم از آن آن به سرم می آید

ناله ی  العطش  اهل  حرم می آید ..!!





بازدید : 125 مرتبه | موضوع :
79
تاريخ : پنجشنبه 2 / 8 / 1392 | نویسنده : مامان نرگس

خوب حسام کوچولو از سال 89 تو خونه ی مایی و تو جشن عید غدیر شرکت داری

حسام خان سید کوچولوی من عیدت مبارک

 

میر محمد حسام امروز چهارمین عید غدیری بود که پیشمون بود و به مهمونا عیدی میداد.قربونش برم دیشب به باباش میگفت به مامانی عیدی بده.

ولی بچم یکمی سرما خورده حال نداره.

همش غر میزنه.امروز از مهمونا پذیرایی می کرد

میوه و شیرینی تعارف میکرد.نمک دون و چاقو میذاشت

مامانی هم برای این لباسو که عکس تراکتور داره و عاشق تراکتوره رو براش خریده

مامانم اینا هم شب میان خونمون.

من عاشق عید قربان و عید غدیرم.حالا که یه پسرکوچولو هم دارم که همه به خاطرش این روز میان خونمون بیشتر دوست دارم این روزو.

عید همگی بازم مبارک




بازدید : 103 مرتبه | موضوع :
78
تاريخ : چهارشنبه 24 / 7 / 1392 | نویسنده : مامان نرگس

سلام دوستای خوبم.

حسام کوچولوی من یه فرشته ی شیطون کوچولوئه که همش تو خونه در حال شیطنته و همش داره زبون میریزه.

خیلی حرفای بامزه میزنه

دیروز با داداشم داشتیم زورآزمایی می کردیم.

داداشم یه دونه از پشت منو زد خیلی دردم اومد داد زد.حسام از حیاط دوید تو یه جیغی زد یه جیغی زد که نگو و نپرس.

اومد تو مامانمو نزن.زود از جلووووو چشمم رد شو برو(خخخخخخخخخخخخ)

اما تا می تونست داداشامو گاز گرفت.بدن علیرضا که کبود کبوده از دست دندونای این فسقلی

اول مهر امسال بردمش مهد کودک اما اصلا وا نستاد.اونجا جشن بود.همه میزدن و می رقصیدن و شعر می خوندن.ارکست اومده بود.اما هیچ قبول نکرد وارد کلاس بشه

از اول رفت تو حیاط با تاب و سرسره بازی کرد تا آخر.دیگه از فرداشم حاضر نشد بره مهد

منم گفتم بذاز ره سال بزرگتر شد اونوقت میذارمش.

خیلی دختر عموهاشو دوست داره.محمد امینم همین طور.یه وقتایی یهو دلش هوای یکی از بچه های فامیل رو میکنه باید زنگ بزنم باهاشون حرف بزنه.

عطرا کوچولو چند روز اومد خونمون.

خیلی دوست داشتنیه.قراره عروسم بشه.خخخخخخخخخخخخ

امروز عید قربانه.همه جا جشنه.راستی یه روزم با بابام رفته بود مسجد.بچم از اول تا آخر نشسته بود و نگاه کرده بود.می گفت علی دایی رفته بود می گفت الله اکبر

آخه علی داییش مکبر محله شونه.

راستی علیرضا عاشق خوانندگیه.همیشه تو خونه تو حموم و دستشویی و حیاط درحال خوندنه.منم سرسمام میگرفتم.حالا حسامم مثل اونه .هر چی باشه حلال زاده به داییش میره.

بلند بلند شعر می خونه.اونم چه شعری

خیلی پشول میشی

خیلی پشول میشی

خیلی پخل میشی

خیلی آش میشی

خاشی پشولا میشی

نمیدونم اینو چطوری ساخته.صداشم هی زیر و بم میکنه.

خیلی از شخصیتای سریالا رو میشناسه.به مناسبت روز جهانی کودک هم واسش قلاب ماهی گیری و سی دی کارتون خریدم.

سی دی می نی بوس.

عاشقشه

راستی چند وقت پیش براش یه خرگوش گرفتم.

خیلی دوسش داشت.ولی به عصر نکشیده بود که ناپدید شد.نمیدونم خودش رفت و فرار کرد نمیدونم گربه برد نمیدونم

خیلی براش ناراحت شد

کلا حیوونا رو دوست داره.عاشق مرغا و اردک داییشه.هر وقت میریم اونجا میره حیاط پیش اونا

هنوز نرفتم عکسای آتلیه رو حتی انتخاب کنم

خیلی سر بابایی شلوغه

بابامم ماشینشو فروخته حسابی کارام مونده.

فعلا دیگه چیزی یادم نمیاد بنویسم.تا بعد.




بازدید : 124 مرتبه | موضوع :
77
تاريخ : جمعه 29 / 6 / 1392 | نویسنده : مامان نرگس

حسام کوچولو بالاخره روزها اومدن و رفتن و عروسی بهروز عمو هم تموم شد.

چقدر بهمون خوش گذشت.

دوست جونیا عروسی عمو بهروز حسام منو گل پسرم رفتیم آتلیه و عکس انداختیم.بابای حسام کلی سرش شلوغ بود نتونست بیاد.

عکساشو هر وقت گرفتم میذارم.

گل پسرم شب عروسی یه کت شلوار خوشگل پوشیده بود که ماه شده بود.

باباش ندیده بود کت شلوارشو.وقتی حسام وارد سالن عروسی شده بود باباش شوکه شده بود.

dj هم که واسه عروسی اومده بود همش میگفت به افتخار حسام کوچولو.چه قری میده اینبچه.این بزرگ بشه می خواد چیکار کنه.

منم دلم ضعف میرفت.

دست مامان سارا و دایی علیرضا و دایی امیر درد نکنه کلی افتادن تو زحمت اون روز که تو رو نگه داشتن من به آرایشگاه و آتلیه و کلا عروسی برسم.

ایشالله که خوشبخت بشن.همه ی جوونا خوشبخت بشن...

الانم با امشب میشه دو شبه که تو اتاق خودش تنها می خوابه.

دلم خیلی براش تنگ میشه.چون نصفه شب دستای کوچولوشو تو دستم میگرفتم خوابم ببره.دیشب تا ساعت 3 بیدار بودم.

ولی برای خودشم بهتره که جدا بخوابه یکم از وابستگی دو تا مون کاسته میشه.

عطرا نوه ی عمه ش رو خیلی دوست داره.عطرا الان 3 ماهشه.

میگه من بابای عطرام.

عطرا عروسی نیومده بود.مامانش میگفت سر و صدای عروسی زیاده اذیت میشه

امشب اومد خونموون.کلی باهاش بازی کردیم.وقتی خوابوندمش دونه دونه به آدمایی که اونجا بودن میگفت ساکت عطرا خوابه دیگه حرف نزنید.قربونت برم.

 

حالا وقت کردم چند تا عکس میذارم از پسرم.

ایشالله دامادی خودت گل پسرم





بازدید : 135 مرتبه | موضوع :
76
تاريخ : شنبه 2 / 6 / 1392 | نویسنده : مامان نرگس

پسر قشنگم چند وقتیه پست نذاشتم.یکمی سرمون شلوغ بود

اسباب کشی کردیم .اومدیم خونه ی جدید.

اینم عکست تو جعبه هایی که اساسا رو جمع میکردم

 

تو که خیلی خوشحالی.بالاخره خونمون وقتی بزرگتر شده شیطونی های تو هم بیشتر شده.اتاقتو خوشگل واست چیدیم.خدا رو شکر جامون خیلی باز شده.

این پستی که الان دارم میذارم خاطره ی خرداد ماهه.

که بالاخره به آرزوت رسیدی وبا هم رفتیم بلیت قطار گرفتیم برای زنجان تا تو رو ببریم خونه ی محمد امین پسر عمه ت.

و اینکه سوار قطار بشی.

آخه ما تقریبا هر شب باید تو رو ببریم راه آهن تا قطار رو ببینی.

بجز شبایی که مهمون داریم یا مهمونی هستیم.یا ماشین نداریم.

خیلی قطار رو دوست داری.بلیت قطار رو برای دو روز بعد گرفتیم.ولی از اون روز ما رو کچل کردی که زود باید بریم سوار شیم.هیچی دیگه روز موعود فرارسید.رفتیم راه آهن.یکمی قطار تاخیر داشت

همیشه میگه نباید بری تو لیل قطار.خطر داره له میشی.باید کنار خط واستی.

و اما قطار اومد

...

...

 

خیلی خوشحال بود.تو کل مسیر راه سر پا ایستاده بود از پنجره بیرونونگاه میکرد خیلی خوشحال بود.

وقتی رسیدیم زنجان محمد داشت کنار ریل میدوید منتظر ما بود.

پیاده که شدیم با کلی ذوق و شوق برای محمد تعریف میکردی که سوار قطار شدی.

خلاصه زنجان موندیم عمه خدیجه نظری داشت.کمک کردیم امادش کردیم و پخش کردیم.

و فرداش برگشتیم خونه.

 از احوالات دیگه اینکه عطرا خانوم هراز چند گاهی میاد خونمون و حسابی ما رو شیفتهی خودش کرده.

خیلی خانومه.خیلی خیلی دوسش دارم.

تو هم میگه عطرا دختر منه من باباشم.

البته این عکس یک ماهگیشه

حسام خیلی بامزه شدی.

یه حرفاییی میزنی که دهن آدم باز میمونه.

راستی واست دوچرخه خریدیم.خیلی دوسش داری.کادوی تولدتت رو پیش پیش گرفتی.به اضافه ی یه هلی کوپتر که خیلی دوست داری وقتی پرواز میکنه از ته دل میخندی.

 

اینجام که همه ی صندلای منو پوشیدی




بازدید : 197 مرتبه | موضوع :
75
تاريخ : سه شنبه 25 / 4 / 1392 | نویسنده : مامان نرگس

خوب بالاخره طلسم سفر نکردنمون شکسته شد و رفتیم کرمانشاه.

قبل از همه رفتیم کنگاور معبد آناهیتا رو دیدم.خیلی زیبا بود.الهه ی آب ایرانیا بود.

شب اول من خونه کتلت درست کردم که تو راه بخوریم همونو رفتیم طاق بستان خوردیم خیلی چسبید.بعد رفتیم یکمی دور زدیم و افتادیم دنبال هتل.یه هتل خوب تونستیم بگیریم.حسامم تو ماشین رفته بود پشت و با ماشیناش بازی می کرد.

فردا صبحش رفتیم طاق بستان.حسام که دیگه آب دیده بود اصلا نمیذاشت ما تکونبخوریم.همش سنگ می انداخت تو آب.تو همه ی عکسا پشت سرش افتاده.چون به دوربین نگاه نمی کرد.

 

هر چی از زیبایی طاق بستان بگم کم گفتم.ظهرش رفتیم همون جا جای همگی خالی کباب دنده خوردیم.خیلی چسبید.

بعدش رفتیم صحنه و دربند و سراب صحنه رو دیدیم.بازم کلی آب بود و حسام خیلی خوش می گذروند.ولی هوا خیلی خیلی گرم بود.پختیم اونجا.حسام یکم بی تابی می کرد که فقط مامانی بغلم کنه.کمرم داغون شد.گل پسرم خیلی گرمش بود کلافه شده بود.

بعد اون رفتیم بیستون.وای که هر چی از ابهت و زیباییش بگم کم گفتم.

عزیز دلم از صخره ها با ما بالا می اومد.تو راه هم هر جا آب میدید می گفت بخر خیلی تشنمه.

 

 

اونجام دیگه ترک کردیم و رفتیم هرسین.ساعت آفتابی داشت.بعد از اون رفتیم کرمانشاه شب موندیم و فرداش رفتیم جوانرود.اونجا برای حسام یه تریلی و جرثقیل خریدیم که گریه نکنه ما می خوایم خرید کنیم.

ولی حسابی شلوغ کرد.مام دو تا عینک مارک خریدیم وناهار خوردیم و جوانرود رو به سمت پاوه ترک کردیم.

از پاوه به سمت مریوان.بگذریم از اینکه 20 کیلومتر راه رو اشتباه رفتیم و عراق برامون مسیج فرستاد و خوش آمد گفت.منطقه مین گذاری شده بود.

می دیدیم همش اخطار زدن.ولی متوجه نشدیم داریم اشتباهی می ریم سمت مرز.

خلاصه یکی رو دیدیم و پرسیدیم و برگشتیم به مسیر اصلی.

شب رسیدیم مریوان.شب شام خوریدیم و هتل گرفتیم و خوابیدیم.

 صبحش رفتیم دریاچه ی زریبار مریوان.عالی زیبا حیرت انگیز.بی نظریر.خیلی خوب بود.اولش یه قایق گرفتیم سه نفری رفتیم قایق سواری بعدشم یه موتوری کرایه کردیمو دور زدیم.خیلی خیلی خوش گذشت.

توصیه میکنم هر کس کردستان رفت بره تجربه کنه.

اونجا تو دریاچه کلی ماهی بود.برای حسام بیسکوییت گرفتم دادم به ماهیا غذا میداد.کم کم سر و کله ی اردکا هم پیدا شد.بعد از اینکه همه رو سیرکرد راه افتادیم رفتیم سسندج.

اونجا هم یکمی موزه و عمارت های قدیمی رو دیدیم از صنایع دستیشون دیدن کردیم و دیگه چون وقت برگشت رسیده بود تصمیم گرفتیم برگردیم.

ولی قبلش به پارک آبیدر هم سر زدیم و آش دوغ و کلانی و دوغ و کره خوردیم.که خیلی خوشمزه بود.

دیگه شبانه راه افتادیم و اومدیم خونه.

 




بازدید : 207 مرتبه | موضوع :
74
تاريخ : پنجشنبه 30 / 3 / 1392 | نویسنده : مامان نرگس

سلام دوستای گلم.مرسی که جویای احوالمون بودید.

من و حسام حالمون خوبه ولی یکم در گیر خونه پیدا کردن هستیم.قراره جابجا بشیم برای همین گرفتارم نمیتونم بیام پست بذارم.

حسام خیلی باهوشه.خیلی کارای بامزه انجام میده.تازگیا براش چیزی تعریف میکنیم کامل گوش میده بعد اگه خوشش اومد با یه حالت خاصی میگه آفرین

برامون قصه میگه وسطاشم هی میگه مامانی بگو خوب.بعد حسنی اومد.... بگو خوب...به مامانش پول داد ....بگو خوب...

دیروز براش لپ لپ خریدیم اتفاقی براش یه تریلی کوچولو دراومده.انقدر دوسش داره که حد نداره.

چند روز پیش همش میومد منو می بوسید.انقدر بوسم کرد دیگه حوصلم سر رفت بهش گفتم حسام من نخوام کسی منو ببوسه باید کی رو ببینم؟

میگه جعفرو...اصغرو........کلیپای جعفرو میگه

عاشق کارتون مک کوئینه.چند روز پیش کوچه بالایی داشتن ساختمون سازی میکردن یه جرثقیل معلوم بود از اون کوچه که کار می کرد.دو ساعت پشت پنجره ایستاده بود و نگاه می کرد.

 

دو هفته پیش جمعه حوصلمون سر رفت.بار و بندیل رو جمع کردیم رفتیم هشتگرد رستوران پسر خاله.

ناهارو خوردیم بعد رفتیم پارک چیتگر.

حسامم از قزوین تا تهران پشت ماشین نشسته بود با ماشیناش بازی می کرد.

اصلا نیومد جلو خیلی خوب بود.تو پارک که رسیدیم دیدیم صداش نمیاد پسرکم خوابیه بود.

اونم در حالت نشسته.

پسرکمو بغل کردم رفتیم یه جا نشستیم کلی تنقلات و تخمه و آبمیوه زدیم بر بدن.

حسامم بیدار شد یکمی بازی کرد بعد رفتیم پارک خلیج فارس که تازه افتتاح شده بود.

حسام خیلی دوست داشت اونجا رو هم اون همه آبو هم اون همه گل و گیاه و بچه ها و درشکه سواری و هوا کردن کایت ها رو.

اونجا یه محوطه ای بود که از زمین اب میومد بالا موزیکال بود.

یه بار با فشار کم یه بار با فشار زیاد.

تمام بچه ها رفته بودن اونجا اب بازی می کردن.

هوا هم خیلی خوب بود

حسامم رفته بود قاطی بچه ها شده بود.

 

بعدش دیگه سوار ماشین شدیم رفتیم تهران خونه ی عمه فریبا.

اونجام کلی با عمه و عارف بازی کردی.

دیگه برگشتنی فقط خوابیدی خیلی خسته بودی.

 

دیگه از احوالات دیگه اینکه امروز بچه ی شادی به دنیا اومد.

به زودی میریم ببینیمش.

مامان سارا اینا هم دارن هفته ی دیگه اسباب کشی میکنن.

دیگه تا همینا یادم بود گلم.

بوووووس

 





بازدید : 158 مرتبه | موضوع :
69
تاريخ : چهارشنبه 25 / 2 / 1392 | نویسنده : مامان نرگس

سلام.

همونطور که می دونید حسام خان عاشق وسایل نقلیه س.مخصوصا از نوع سنگین.دیشب رفته بودیم تو خیابون برگردیم و یه آب اناری خوردیم که رسیدیم نزدیکیای راه آهن.گفتم داود بیا حسامو ببریم قطارو ببینه.آخه حسام عاااشق قطاره.می خواستیم عاشورا تاسوعا ببریمش زنجان با قطار.ولی خیلی شلوغ بود.

رفتیم راه آهن همون موقع یه قطار باربری اومد و رو یکی از ریل ها ایستاد.و لوکوموتیوشو جدا کردن.حسام همش میگفت:ننیییییییییییی دیدی دمشو کندن.

گفتم آره پسرم.لوکوموتیوه.گفت نه دم قطاره.گفتم باشه.

خلاصه از اطلاعات پرسیدیم قطار بعدی کی میاد.گفتن ساعت 12 شب.

اون موقع ساعت 10 دقیقه به 12 بود.مام واستادیم تا شازده قطارو از نزدیک ببینه که از شانس بد ما قطار با کلی تاخیز ساعت 10 دقیقه به 1 اومد.

گفتم حسام نگاه کن داره میاد.الان بوق میزننه.گفت نههههههههههههههه.

بوق نزن مردم دوا میکنه.هههههههههه

آخه یه چند ماه پیش یادم نمیاد نوشته بودمم قبلا یا نه.

سه تایی سوار ماشین شده بودیم.حسام همش بوق میزد.باباش گفت نزن پسرم.مردم دعوا میکننا.حسام کلی گریه کرد.فکر می کرد مردم اسم یه نفره.

با کلی حرف زدن بهش فهموندیم منظورمون چیه.از اون به بعد هر کس بوق میزنه حسام میگه مثلا تریلی بوق نزن مردم دعوا میکنه.

و خیلی قشنگ و بچه گانه میگه که دل منو میبره.

 

حالا هم گیر داده بود به این قطار نگون بخت.

قطار از دامغان اومده بود داشت میرفت به سمت تهران.

کلی مسافر داشت.تو هوای سرد هم یه دودی در میود که نگو.

قطار که حرکت کرد براش دست تکون دادیم و داد زدیم قطار مهربون زود برگرد.بازم بیا شهر ما.

اومدیم سوار ماشین شدیم.و حرکت کردیم به سمت خونه.

حسام از بس خسته بود خوابید.ولی صبح به محض اینکه چشاشو باز کرد گفت ننی قطار چی میگه؟

میگه هووووووووووووووووو...چی چی.

 

راستی حسام عااشق تیتراژ برنامه ی رنگین کمانه که پنگول سواره قطاره.روزی 100 بار نگاه میکنه براش ضبط کردم.

عاشق استقلاله.دوست داره همه ی کاراشو خودش انجام بده.خیلی وقته بهش غذا نمیدم.خودش غذاشو میخوره

اینجام داره خودش شلوار و شورتشو می پوشه که ببین چه کرده...





بازدید : 237 مرتبه | موضوع :
73
تاريخ : جمعه 23 / 1 / 1392 | نویسنده : مامان نرگس

همون طور که تو پست قبلی گفتم عید امسالو رفتیم تهران گردی.

روز اول رفتیم کاخ گلستان.حسامو مگه می تونستیم ببریم تو؟اصلا رضایت نمیداد.می گفت بریم پیش استخر کاخ.


خلاصه با هزار مصیبت بردیمش تو.ولی اول ورودی کاخ خوابید زمین تا ما رفتیم کل مجموعه رو دیدیم این هنوز اونجا دراز کشیده بود از رو نمیرفت.

 

بعد آوردیمش بیرون ورفتیم شمس العماره که تو همون مجموعه ی کاخ گلستان بود.

تو راهش که همش تو چمنا بود.بعد هم اصلا با ما راه نمیرفت خودش تنها می رفت نزدیکش می شدیم جیغ میزد.

خلاصه اینجا رو هم دیدیم و اومدیم که بریم بیرون دیدیم چه صدای با حالی میاد رفتیم دنبال صدا و رسیدیدم دیدیم به به

البته من نمیدونم این چه رقصیه.ولی واقعا کیف کردیم.

حسامم کلی ذوق میکرد اونا می رقصیدن.

بعد از کاخ گلستان حرکت کردیم به سمت دربند.هوا یکمی خنک بود.برای همین لباس گرم پوشیدیم.

رودخونه ی خروشانی داشت که از اونجا می گذشت.و کلی رستورانهای رنگارنگ.

کلی لواشک و آلو باقالی و گردوهای خوشمزه که الان که یادم میاد کلی حسرت می خورم چرا انقدر گشنه نبودم از همه چیز بخورم.

شام رفتیم رستوران 7 طبقه ی آریان.

حسام خیلی دربندو دوست داشت چون هم رودخونه داشت هم پر لواشک بود هم یه الاغی مدام میومد و بار میبرد و حسام دوسش داشت و هم کلی هله هوله خوردیم.

شب تو رستوران آریان یه عکس یادگاری هم ازمون انداختن که الان چسبوندمش به یخچال تا همیشه اون روز قشنگ یادمون باشه

هیچی شب اومدیم خونه ی عمه فریبا خوابیدیم و فرداش به همراه عارف پسر عمه فریبا رفتیم کاخ نیاوران

اونجایی که ماشینو پارک کردیم یهو داد زدی اونجا رو...دقت کردیم دیدیم تو از فاصله ی دور یه چیزی دیدی.اگه گفتین چی؟

.

.

.

.

یه ذره روش سوار شد و رفتیم به کاخ ...

حسامم بلای کاخ گلستانو اینجا هم سرمون آورد ولی دست عارف درد نکنه یه کمکی زاپاس بود برامون.ما خسته می شدیم اون دست به کار می شد.

ولی یه وقتایی تا به خودمون بیایم فرار میکرد.

داود هم که می گرفتش خودشو شل می کرد که بیفته زمین

اونجا یه آبی هم بود که در ارتفاع پایینی میرسید به زمین اول بسم الله با اون شروع کردیم و تا آخرم پیش اون بودیم.

مگه میومد.موزه ی ماشینا رو چون علاقه نداشتم موندم کنار حسام آب بازی کنه داود و عارف رفتن دیدن.

دیگه کلی این مجموعه رو هم گشتیم و ناهار و بستنی زدیم بر بدن و راه افتادیم به سمت ولنجک و توچال

اونجا حسام سه روز بود که شکمش کار نکرده بود.کلی تو صف تله سیژبودیم تا نوبتمون بشه.دیدم حسام رنگش پریده بد راه میره.گفتم ببخشید پی پی دداری گفت ااااااااااااااااره.

بردیمش کارشو کرده و برگشتیم دیدیم چقدر از نوبتمون گذشته.

خلاصه سوار شدیم اصلا نترسید هزار ماشالله.خیلی کیف داشت.هیچ وقت یادم نمیره اون روز رو.

عاااااااااااالی بود

رسیدیم اون بالا سرد بود.

تهران زیر پامون بود.هوا داشت کم کم تاریک می شد.یکم راه رفتیم و عکس انداختیم.حسامم خدا رحم کرد بد جور می دوید به سمت پرتگاه.

دو تا سیخ بال کبابی خوردیم تو اون هوا خیلی چسبید با چایی.

این عکسو خیلی دوست دارم.

چشمای گربهه چه برقی میزنه.راستی یکیشون بد جور منو دنبال کرد منم با جیغ و داد فرار می کردم.

بعد هم برگشتیم پایین.

هیچی دیگه اون روز بهمون گفتن روز 13 بدر قراره بزرگترین بستنی دنیا رو بیارناینجا ولی ما دیگه باید بر می گشتیم.

تله کابینش هم که خیلی معروفه دیر رسیدیم نشد سوار شیم.

فرداشم رفتیم یه کم خرید کردیم و با فریبا اینا برگشتیم خونمون.

فرداشم 13 بدر بود که باز هم به خاطر طولانی شدن پستم میذارم تو پست بعدی...

 





بازدید : 194 مرتبه | موضوع :
71
تاريخ : چهارشنبه 14 / 1 / 1392 | نویسنده : مامان نرگس

آخرین روزای اسفند ماه سال 91 رو داریم پشت سر میذاریم.

این سومین عیدی هست که پیشمونی.خیلی خوشحالم.هنوزم مثل بچه گیام برای اومدن عید ذوق میکنم.با ذوق خرید عید رو انجام میدم.

امسال هم خوب بود هم بد.چه قدر خندیدیم و گریه کردیم.چقدر خوشحال شدیم و چقدر ناراحت شدیم.

ولی قشنگ ترین لحظه هامو همیشه در کنار تو تجربه کردم.یه کلمه که حرف میزنی قند تو دلم اب میشه.

خیلی خیلی شیرین شدی.همه دوستت دارن.

تو هفته ی گذشته بابام کمرشو عمل کرد.تو هم هر کس رو میدیدی می گفتی بابا اوخ شده.کمرشو بریدنااااااا....

تو بیمارستان که بودیم داود دستش درد نکنه خیلی کمکمون کرد.تو رو نگه می داشت تا من با خیال راحت برم پیش بابایی.

اونجا برای اینکه حوصلت سر نره غصه ی حسنی و چل گیس رو برات تعریف کرده.تو هم با ذوق و شوق میای و میگی حسنی رفته شهر پول بیاره.خرج کنه.

حسنی قایم شد....حسنی غولو کشت.....غول گفت می خوام بخورمت....سسمی باز شو سسمی باز شو

 

قربونت برم.منم از داود خواستم یه بار دیگه غصه رو برای منم بگه که با تو همراهی کنم.

نمی دونم چرا هر چی میگردم عکسای جدید رو پیدا نمیکنم.

خیلی دوست دارم عکس بذارم.

به زودی میام و عکساتو میذارم.

هر روز میای میگی ننی آلابو بده.عاشق آلبالو خشکه ای.میدم بهت ماشالله می خوری و هسته هاشم در میاری.

دستشویی هم خودت میری و کارت رو میکنی و منو خبر میکنی.

برات کلی لباس خوشگل خریدم برای عید.با یه کفش خوشگل برای عید و یه کتونی برای پیاده روی.

پنج شنبه ی گذشته رفتیم خونه ی مامان سحر زنعمو برای پاگشا.رفتی تو اتاق خوابشون.بعد از 5 دقیقه دیدم هی صدام میکنی رفتم دیدم صدا هست تصویر نیست.کلی گشتم دیدم صدا از پشت تخت میاد.افتاده بودی پشت تخت.

راستی ماهم هفته ی قبلش عمو بهروز و نامزدشو پاگشا کردیم.خیلی پسر خوبی بودی.کلی باهام راه اومدی.

سحر زنعمو هم برات یه وانت قرمز خوشگل خریده بود و هدیه داد به شما.

اونم فهمیده چقدر عاشق ماشینی.ولی همچنان منو بابایی داریم دنبال تراکتور و کشتی می گردیم برات تا پارکینگت تکمیل بشه.

برات سه تا ماهی قرمز خریدم.

ببین آخه کارت شده بری بالا ی مبلو به اونا سر بزنی

 

 

 

 

دیگه نمیدونم از چی بگم.

خونه تکونیمونم انجام دادیم 4 اسفند و تموم شده.دیگه منتظریم تا عید بیاد.

پیشاپیش عید 92 مبارک عسلم.




بازدید : 205 مرتبه | موضوع :
72
تاريخ : چهارشنبه 14 / 1 / 1392 | نویسنده : مامان نرگس

خوب امروز که دارم اینا رو می نویسم 14 فروردین سال 92 هست.سال رو خدا رو شکر با خوبی و خوشی آغاز کردیم.

چهارشنبه سوری خیلی خوبی  داشتیم.شب رفتیم بیرون و کلی ترقه و آتیش بازی کردیم.تو که خیلی خیلی خوشحال بودی.وقتی ما ترقه مینداختیم داد میزدی یاااااااااا حسین...!!!تعجب

خیلی هیجان داشتی.شب هم سبزی پلو با ماهی داشتیم.

رفته بودی برای همه رو سالاداشون سس میریختی.بعد از شام هم دوباره عمه خدیجه ی بلا مراسم شالاتمه رو راه انداخت.قبلش هم تخم مرغای سرنوشتی که گذاشته بود لای برنج رو بهمون داد.

به تو شالاتمه یه عالم ماشین کوچولو دادن.

به بابایی اسپری به من روسری و یه شمع تزیینی خوشگل.عمه خدیجه بوووووووووووووووسماچ

خلاصه فرداش عید بود.

اینم عکست روز عید

با هم دیگه با بابایی رفتیم پایین مهمون علی عمو و مینا زنعمو بودیم.جای همه خالی جوجه کباب داشتیم.تو هم طبق معمول رفته بودی پای بساط کباب و ناهارتو تو حیاط نوش جون کردی.

بعدش سریع جمع و جور کردیم.راستی سال تحویل قبل از ناهار خوردنمون بوداااااااااااااا.

همه بعد از ناهار اومدن بالا خونه ی ما.مام با همدیگه پذیرایی کردیم.

امسال رفتیم سوغات مجلس خرید شیرینیمون رو انجام دادیم.عالی بود.اینم عکساش.

 

خیلی خیلی خوشمزه و خوشگل بودن.

بعدش همه کلی گفتن و خندیدن.مام برای همه امسال سوپرایز داشتیم.اگه گفتی چی؟

.

.

.

.

.

.

.

همه کلی ذوق کردن.علی عمو و بابایی که برای نمایشگاه هاشونم می خوان.

به هر خانواده یکی تقویم دادیم.

تولدتم توش مشخص کردیم.

هیچی دیگه بقیه ی روزا رو به عید دیدنی رفتن گذروندیم و مهمون اومد خونمون و ما 9 فروردین رفتیم تهران گردی.

کلی هم زحمت انداختیم عمه فریبا رو.کلی مزاحمش شدیم.شبا میرفتیم اونجا می خوابیدیم.تو هم که دوباره بلبل های اونا رو دیدی بودی ذوق زده شده بودی.

خلاصه رفتیم کاخ گلستان و کاخ نیاوران و دربند و توچال و کلی جاهای دیگه.

 بقیه رو تو یه پست دیگه میزارم که طولانی نشه.

عمرم جیگرم نفسم همه چیز من عااااااااااااشقتم.

تو دنیای منو رنگی رنگی کردی.امیدوارم دنیای خودت هم همیشه رنگی و قشنگ باشه...




بازدید : 193 مرتبه | موضوع :
70
تاريخ : شنبه 26 / 12 / 1391 | نویسنده : مامان نرگس

سلام.خیلی وقته نیومدم آپ کنم وبلاگ حسامم رو.

سرم یکم شلوغه.البته از اون شلوغی های شیرین.

خبر دسته اول اینکه حسام کوچولوی من زنعمو دار شد.البته یه زن عموی مهربون داشت.این دومیه.زن عمو بهروز.

حسام این زن عموش هم خیلی دوست داره.تو دو هفته ی اخیر بهروز عمو ی حسام نامزد کرد.مام درگیر مراسماتشون بودیم.ایشالله سال دیگه یه عروسی با حال داریم.بزن دست قشنگه رو....

دوم اینکه موهای گل پسرمو کوتاه کردیم با هزار مکافات.

مامانم موهاشو کوتاه کرد.آخه یه بار بردمش آرایشگاه از در تو نیومد.ولی بردیمش خونه ی مامانم کلی سرگرمش کردیم و مامانم از پشت موهاشو می زد.همین که قیچی رو میبست حسام بر میگشت می گفت چیکاار کردیییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

در اولین فرصت عکسشو میذارم.

چند روز پیش هم ولنتاین بود داود برام اپل 5 خرید.

الانم همه ی عکسام تو گوشی قبلیه که دادمش به داود.

روز خواستگاری رفته بودیم خونه ی سحر زنعموی حسام.حسام داشت چایی رو میریخت گفتم نریز خانوم دعوات میکنه.گفت نه من پسر خوبیم.

مرده بودم برای شیرین زبونیش.

حسام حریم سلطانو میبینم میاد میگه ننی سلطان سلیمان کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

عمر گل لاله اون قسمتی که زمرد خانوم دستشو برید داد میزد نجیو خان(نجیب خان) دست خانوم بریده هااااااااااااااااااااااااااااا

خلاصه که نمک میریزه من ضعف میکنم.

 

بعد از کلی آتیش ریختن اینجوری میره می خوابه

 

زیاد وقت ندارم بشینم بنویسم.چون خونه تکونی دارم میکنم.

خیلی خسته م.دوباره میام می نویسم.




بازدید : 215 مرتبه | موضوع :
68
تاريخ : دوشنبه 25 / 10 / 1391 | نویسنده : مامان نرگس

سلام به دوستای مهربونم.

ما چهارشنبه ی گذشته همراه با خانواده ی عمو ی حسام یعنی عمو علی اینا رفته بودیم سرعین.

چهارشنبه ساعت 3 راه افتادیم از سمت رشت رفتیم آستارا شب رو هتل جهانگردی خوابیدیدم و صبح بیدار شدیم دیدیم اوووووووووووووووووووووووو پنجره ی اتاقمون به یه پارکینگ وسایل نقلیه ی سنگین باز میشه که پر از کمپرسی و لودره...

حسام خیلی خوشحال بود دوست نداشت بریم بیرون.خلاصه رفتیم بیرون خرید.حسام با اینکه خیلی گریه کرد و رضایت نداشت بریم اما از همه خوش شانس تر بود چون  براش یه کت خیلی خوشگل خریدم که برای سال دیگه زمستون اندازش میشه.الان می پوشه تا زانوهاش میاد پایین.

با یه شلوار لی خوشگل که برای عید خریدمش.و یه عالمه جورابای خوشگل.

برای خودم هیچی.برای داود هم یه بلوز خیلی خوشگل ترک خریدم.خلاصه بعد از خرید راه افتادیم به سمت اردبیل و اونجا ماشین علی عمو خراب شد و ما تقریبا 4 ساعت تو ماشین خودمون نشسته بودیم تا مهندس نمایندگی کیا بیاد و ماشینو روشن کنن.

که بالاخره بعد از 4 ساعت بالاخره بابایی تونست ماشینشونو روشن کنه.اینم بگم مهندسه نتونست ولی بابایی تونست هههههههههههههههه

خوب دیگه راه افتادیم به سمت سرعین و شب خوابیدیدم تو هتل.نصفه شب دیدیم داریم دیلینگ دیلینگ میلرزیم از سرما آخه هوا 17 درجه زیر صفر بود و شوفاژا یا خراب بودن یا صاحب هتلی کم کرده بود الله و اعلم.

خلاصه ساعت 3 نصفه شب تو و اثاث ها رو برداشتیم و رفتیم یه هتل دیگه.که خدا رو شکر گرم بود.ظهر فرداش تو همراه بابایی رفتی آبگرم بزرگ ایرانیان

 منو فاطمه و ثنا و مینا هم رفتیم زنونه.خیلی کیف کردیم ساعت 12 رفتیم تو آب و نزدیکای ساعت 4 اومدیم بیرون.

بابایی میگفت تو خیلی کیف کردی.

اولش از آب ترسیدی ولی بعدش به بابایی میگفتی ولم کن شیرجه بزنم.دقیقا مثل علیرضا که تعریف میکردن تو بچه گی که اصلا از آب نمی ترسیده تو هم تا هواس بابا پرت می شده می رفتی بپری تو آب.

خوب از قدیم میگن حلال زاده به داییش میره...

انقدر آتیش سوزوندی که موقع بیرون اومدن زیر دوش خوابیدی بغل بابا.

خلاصه خیلی بهمون خوش گذشت.برگشتنی می خواستیم از طرف زنجان بیایم یه سری هم به عمه و محمد بزنیم که متاسفانه جاده ی اون وربسته بود به خاطر بارش بر و کولاک مجبور شدیم باز از طرف آستارا و رشت برگردیم.

ثنا و فاطمه تو ماشین ما بودن.یه وقتایی بر میگشتی بهشون می گفتی بچه هااااااااااااا....اونام میگفتن بله.

تو هم یه چیزی بهشون میگفتی و ذوق میکردی.مثلا یه بار بهم گفتی بریم پارک .گفتم نه عزیزم الان پارک بسته س.گفتی نه بریم پارک.گفتم یه روز دیگه میریم.

گفتی بچه هاااااااااااااااااااااا آخ جون میریم پارک.انگار انگار که من گفتم نه.

یه جور میگفتی بچه ها انگار تو 12 سالته اونا 3 سالشونه.قربون اون قدت بشم من که انقدر رو داری.

شب حدود ساعت  8 رسیدیم خونه.

تو هم که خیلی دلت برای تریلی و کمپرسی و لودر و ....بقیه ی ماشینات تنگ شده بود.

کلی باهاشون بازی کردی تا خوابت برد.




بازدید : 272 مرتبه | موضوع :
67
تاريخ : پنجشنبه 7 / 10 / 1391 | نویسنده : مامان نرگس

سلام.

خوب خیلی وقته که قول داده بودم عکسای آتلیه رو بذارم.قرار بود آتلیه فایلا رو بده بهمون که متاسفانه نامردی کردن و ندادن.

منم دیگه مجبور شدم بازم از رو عکسا عکس بندازم.

اگه کیفیتش بد بود ببخشید.

این عکسو براش بزرگ کردیم

 

 

 

 

 

حالا وقت شد میریم عکسای سه نفره مون رو هم میندازیم.

چون برای حسام وقت قبلی نداشتیم فقط از حسام انداختن.

حالا یه روز وقت میگیریم و سه تایی هم عکس میگیریم.

قربونت برم که روز به روز زندگیمونو شیرین تر میکنی.من و بابایی همه ی لبخندایی که میزنیم رو مدیون توییم.




بازدید : 299 مرتبه | موضوع :
66
تاريخ : پنجشنبه 30 / 9 / 1391 | نویسنده : مامان نرگس

سلام به دوستای خوبم.

یه چند وقتی بود اینترنتمون قطع بود.دلم براتون تنگ شده.به زودی میام به وبلاگ همه ی نی نی گولوها ببینم چه خبرا شده و چی کارا میکنید.

خوب وقت نکردم برم فایل عکسای حسامو از آتلیه بگیرم و بذارم اینجا.ولی به زودی میرم.

خوب از گل پسرم بگم که کاااااااااااااااااااااااااامل کااااااااااااااااامل حرف میزنه.اسم همه ی ماشینا رو بلده.همه رو ببینه یا عکسشونو می شناسه که هیچ اگه از تو خونه صدای حرکتشون هم بشنوه اکثرا می فهمه چی بود.

مثلا یه بار اومد بهم گفت مامانی صدای خاور میاد.گفتم نه پسرم نیسانه.رفتیم پشت پنجره دیدیم ای بابا این طفلکی درست فهمیده.خاوره.

واژه نامه ی وسایل نقلیه ی حسام خان.

وانت..........................................بانت

نیسان...............................نیسان

خاور..............................خابر

کامیون.............................کایویویویویون

جرثقیل............................ججییل

کمپرسی.....................امپسی

اتوبوس و می نی بوس...............اوبوبوس.....نی نی بوس

تریلی................................تیلیلی

تراکتور..................تراکتور

206.....................دیدی بوسیش(عاشق این یه دونه م)

پژو..............................پجو

ال 90.....................................ال نورد

سمند............................نمند

پراید...........................پراید

عاشق ماشینه.ولی انقدر با شعور و منطقیه که نگو.سر کوچمون یه اسباب بازی فروشیه.هر وقت رد میشدیم می گفت ماشین بخر.یکی دو بار که گفتم نه الان وقتش نیست،الان از اونجا رد میشه هیچی نمی گه.

چند روز پیش رفتیم براش ماشین سیمان بخریم نداشت.گفتم بجاش می نی بوس بخرم؟گفت نه بریم خونه.

خیلی خوشم اومد از کارش.

اگه کسی تو راه پله صدا کنه میگه ننی فلانی صداته.

چند شب پیش باباش تو راه پله صداش کرد من داشتم می خوابوندمش.خمار خمار شده بود.پاشد گفت ننی بابو صداته.گفتم نه بخواب.گفت مِگه حسام.

داشتم از خنده منفجر می شدم.

فکر می کنه اگه اون ما رو نبینه ما هم نمیبینیمش.دستاشو میذاره رو چشماش و میگه ننی....حسام کو؟

حالا ما هم باید الکی کلی دنبالش بگردیم.

خوابش خیلی کم شده.شبا 12 می خوابه تا 9.ظهر 3 می خوابه تا 5.

چند روز پیش خونه ی عموش بودیم با گریه اومد گفت ننی تنا(ثنا)گوش کند.

ثنا هم نمی دونم واقعا این کارو کرده بود یا نه گفت نه داشتم گوشش رو تمیز می کردم.که حسام با حرص بیشتر گفت نه این جویی گوش کند(گوششو خودش می کشید)

همه ی منظورشو رو می تونه برسونه.

میانه براش یه مستند ضبط کرده که توش یه استادیوم ورزشی رو با لودر جرثقیل خراب میکنن.

فکر کنم تا حالا 100 بار دیده اونو.

میره پایین میگه برای بچه جرثقیل بذار.

خوب دیگه یکم خستم.میرم استراحت کنم.دوباره میام.بای.




بازدید : 235 مرتبه | موضوع :
65
تاريخ : يکشنبه 21 / 8 / 1391 | نویسنده : مامان نرگس

سلام.دوستای خوبم چطورید؟

این هفته کلی اتفاقای خوب برامون افتاد.

از همشون می گذریم و میرسیم به تولد گل پسرم.البته تولد حسام 27 آبان هست.ولی چون اون روز شنبه س و عمه های حسام کارمندن و شهرهای دیگه هستن نمی تونستن بیان.و از یک طرف دیگه هم 2 محرمه.

گفتیم یک هفته زودتر برگزار کنیم تولدش رو.و روز 19 آبان یعنی جمعه ی گذشته تولد زنبوری گرفتیم واسش.

آتلیه هم بردیمش.قرار بود برای 24 عکسا رو بهمون تحویل بده.

ولی چون تولد ما جابجا شد نشد تو تولدش عکساش باشن.بعدا براتون میذارمشون.

گل پسرم نسبت به پارسال تولدش خیلی تغییرات زیادی کرده بود.کامل کامل حرف میزنه.جمله های طولانی میگه.جیش تو شلوار نداره.همه رو با خصوصیتشون و کارهاشون می شناسه.

خاطراتشو برامون کم و بیش تعریف میکنه.و....

خوب امسال خیلی خوب بود ولی پارسال با اینکه کوچیک تر بود ساکت تر بود.کمتر اذیت کرد.امسال همش نق میزد.عکس نمی انداخت.برای همین اگه عکسی ازش نمی ذارم یعنی عکس نداره.

کلا خیلی ددری شده و باباش که می اومد تو اتاق داد میزد که بریم ایون(بیرون)

امسال فاطمه از دو روز قبلش اومد خونمون کلی تو کارا بهم کمک کرد.بوووووووس واسه فاطمه ی عزیز.

راستی فاطمه دختر عموی بزرگ حسامه که 14 سالشه.

کلی همه اومدن و زدن و رقصیدن و کادو دادن و حسام هم بهشون کادو داد.

کلی میوه و شیرینی و کیک و ژله و غذا های خوشمزه خوردیم.

دیگه چیزی نمیگم.عکساشو میذارم تا ببینید.

این کارت دعوتشه.

اینم کارت تشکر

اینم برگه های یادگاری

بقیه هم تو ادامه ی مطلب ببینید



ادامه مطلب...

بازدید : 620 مرتبه | موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد