بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
زیباترین دلیل زندگی
زیباترین دلیل زندگی
کوچولوی ما
تاريخ : يکشنبه 10 / 2 / 1391 | نویسنده : فریبا
بازدید : مرتبه

 آرزویم این است:تو به باور برسی که در این کنج هیاهوی زمان ،توی بی باوری آدم ها ،یک نفر می خواهد تو سلامت باشی و بخندی همه عمر...

 

سلام به همه.

به وبلاگ من خوش اومدید.

بابا و مامانم این وبلاگ رو برام درست کردن.

اونا میگن تو بهترین هدیه ی خدا به مایی.منم خیلی دوسشون دارم.

مامانم میگه این وبلاگو برات درست میکنم تا وقتی بزرگ شدی بدونی چقدر شیطون بودی و چقدر من و بابایی تو رو دوست داشتیم و داریم.قلب

حالا شمام می تونید بیاید و خاطرات منوبخونید.

 



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 28 / 2 / 1391 | نویسنده : فریبا
بازدید : 3 مرتبه

تو خونه خیلی شیطونی میکنی.

حالا که هوا گرم شده بیشتر میبرمت حموم.عاشق حمومی.اگه بریم حموم کمه کم باید یک ساعت فقط بازی کنی.همش آب پر میکنی و میریزی زمین.

تو وان به اون بزرگی آب پر میکنم میگم بذار الکی آب یک ساعت باز نمونه.اما تو وان به اون بزرگی رو هل میدی و جابجا میکنی(ماشالله) و بعد دوباره اشاره میکنی که شیر آب رو باز کن.هر چی تاتی میارم حموم.عروسک میارم،اصلا با اونا کاری نداری.

چند روز پیش دیدم خیلی گرمه.تو هم شلوغ می کردی منم کلی کار داشتم.گذاشتمت تو ظرف شویی و آب رو باز کردم گفتم بازی کن.چون اگه تو چیزی آب میریختم می ذاشتم زمین همه رو می ریختی زمین.سابقه ت خرابه.

تو هم که کیف کردی.

هی آب پر کردی هی خالی کردی.خدا ما رو ببخشه چقدر اصراف کردیم.

اما وقتی که دیگه گفتم بسه آب بازی گریه ای کردی که تا حالا ندیده بودم.

اول لباساتو عوض کردم.بعد دیگه از بس بازی کرده بودی و خسته شده بودی خوابت رفت.



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 28 / 2 / 1391 | نویسنده : فریبا
بازدید : 5 مرتبه

چند هفته پیش عمو جون رفته بود مکه.

وقتی می خواست از مکه بیاد براش گوسفند خریده بودیم تا قربونی کنیم.تو هم عاشق ببعی.فردای تولد یک سالگیت با بابا جون رفتیم گردش که تو راه به یه روستایی رسیدیم که یه عالمه ببعی داشتن.تو هم هاج و واج اونا رو نگاه می کردی.از اون روز به بعد بود که عاشق ببعی شدی.تو مسافرت ها که تو راه ها و روستاها ببعی میبینیم باید ماشینو نگه داریم تا تو بری بازدید ببعی ها.

حالا فکرشو بکن تو خونمون ببعی اومده بود.ظهر که ببعی رو آوردن تو خواب بودی.بابا رفته بود فرودگاه دنبال عمو.همش زنگ میزد که حسام بیدار نشد؟ببعی رو دید؟

خیلی دوست داشت واکنش تو رو ببینه.تا بالاخره تو بیدار شدی و رفتیم حیاط.وقتی رسیدیم حیاط از شنیدن صدای ببعی دهنت باز مونده بود.وقتی دیدیش دویدی سمتش.اما اون ببعی نامرد یهو بلند شد و دستاشو تکیه داد به درخت و داد زد (به به)

دیگه ترسیدی و جلو نرفتی.خیلی ببعی وحشی بود.همش می خواست بیاد پیش ما.منم که از تو بیشتر می ترسیدم.هیچ نتونستم تو رو ببرم نزدیک.تو هم فقط می گفتی نزدیک ببعی باید بازی کنم.

تو حیاز بهت می گفتم حسام ببعی میگه؟    تو می گفتی به به

گاوه میگه؟        تو می گفتی ماما

جوجو میگه؟      تو می گفتی جی جی

کلاغه میگه؟     تو میگفتی قا قا

هاپو میگه؟      هاپ هاپ

قورباغه میگه؟      ررررررررررررر

قربونت بره مامان.

کلی باهاش بازی کردی.تا شب بشه و عمو بیاد اصلا از حیاط تو نیومدی.ولی وقتی عمو اومد انقدر دلت براش تنگ شده بود که پریدی بغلش.در ضمن تو به عمو میگی بابا.از زبون بچه هاش.به زن عمو میگی مامان.به ثنا میگی د.به فاطمه میگی اوم.به بابا میگی بابو.به منم میگی ننی.



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 11 / 2 / 1391 | نویسنده : فریبا
بازدید : 16 مرتبه

سلام آقا پسرم.

دیروز از مسافرت برگشتیم خونه.تو این دو روز تعطیلی تصمیم گرفتیم بریم استان لرستان.آخه شنیده بودیم خیلی جای قشنگ و خوش آب و هواییه.تو هم که عاشق ددر و گاگان،خیلی زود حاضر شدیم و رفتیم.ظهر توملایر یه رستورانی رفتیم و ناهار خوردیم.اونجا صدای یه هاپو می اومد.اولین باری بود که صدای هاپو می شنیدی.از اون به بعد صدای هاپو رو برامون تقلید می کنی.لبخند

تو ملایر یه جایی بود بهش می گفتن بام ملایر.که اگه بالا می رفتی کل شهر رو میدیدی.اونجا رو با آب نماهای زیادی زیباسازی کرده بودن.تو هم که عاشق آب.

تازه تنها هم دوست نداشتی بری پیشش.همش می گفتی منو ول نکنیدنگران

از بالای کوه آب به پایین با آب نماهای زیبا جاری بود.تو هم همش دست میزدی و داد میزدی بابو آبه.

دیگه از کنار آب دوست نداشتی بیای کنار با زور سوار ماشینت کردیم و به راه افتادیم.

عصری بود که رسیدیم به خرم آباد و رفتیم به قلعه ی فلک و افلاک.

اونجا یه چند تا  موزه بود که به صورت اتاق اتاق به هم راه داشت.دیگه نمیگم چه آتیشی سوزوندی اونجاکه خودت بهتر می دونی.منو بابایی هلاک شدیم انقدر دنبالت دویدیم که به وسایل موزه آسیب نزنی.

دیگه رفتیم هتل و دوباره از فرداش شروع به گشتن کردیم و رفتیم گرداب سنگی.

بیرون اونجا از زیر این گرداب سنگی اب بیرون میومد و تو کلی تو اب شیطونی کردی.بعد هم رفتیم غار قمری.همیشه وقتی پیاده روی می کنیم داد میزنی که یعنی منو بذارید زمین خودم راه برم.اما وقتی داشتیم از کوه بالا می رفتیم هیچی نمیگفتی.فکر کنم فهمیده بودی که اینجا اصلا کار تو نیست.قهقهه

خلاصه راه افتادیم سمت آبشار زیبای بیشه.

جای همه ی نی نی ها خالی.خیلی قشنگ و با صفا بود.تو از بالای پل می خواستی شیرجه بزنی تو آب.

همش جیغ میزدی.بهت می گفتیم آروم باش الان میرسیم.اما تو دیگه اصلا طاقت نداشتی.

رسیدیم به جایی نزدیک آب و سریع بردیمت نزدیک تا بیشتر از این گریه نکنی.وقتی پاهات رو زدیم تو اب گفتی مامان جیزه.تعجب

گفتم نه پسرم خوبه جیز نیست.دوبارهه با گریه گفتی جیزه.فهمیدم آب خیلی سرده و تو نمی تونی تحمل کنی و دمای آب رو با کلمه ی جیزه داری به ما میگی که مناسب نیست.خنده

خرم آباد دوغ های معروف و خوشمزه ای داره.تو ابشار بیشه دو نفر بهمون گفتن که دنبالشون بریم و از روستاشون دوغ و تخم مرغ محلی و اینا بخریم.وقتی رسیدیم اونجا پر بود از مرغ و خروس و گاو و بزغاااااله های ناز و کوچولو.که تو از دیدنشون سیر نمی شدی.

ازشون خرید کردیم و رفتیم الیگودرز و شب رو سپری کردیم فرداش رفتیم به سمت دشت لاله های واژگون.خیلی زیبا و دیدنی بود.

عالی بود.نمی دونم چی بگم.اماخیلی طبیعت زیبایی رو حس کردیم گلم.

اینم عکس تو با اون گلهای زیبا.

یه 60 کیلو متر اون طرف تر رفتیم آبشار فوق العاده زیبای آب سفید.

خیلی خوشحال بودی دوباره یه جایی اومدیم که پر از آبه.

دوست داشتی خودت راه بیای اینجا یه نمونه از پیاده رویت رو ببین.

اینم یه عکس خوشگل که گل پسری بین گل ها نشسته.

الانم که اومدیم خونه همش میگی بیم آبه.یعنی بریم آبه.

راستی تو راه پر بود از عشایر و گاو و گوسفند.

یه وقتایی انقدر دور بودن که من و بابایی نمی دیدیمشون.اما تو میگفتی مامان ببیی.اونقدر دنبالش می گشتیم یدفعه یه جای دوری می دیدمشون.

قربونت برم که خیلی حواست جمعه و تیز بینی.

 



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 30 / 1 / 1391 | نویسنده : فریبا
بازدید : 11 مرتبه

چند روز پیش هم تو رو برای اولین بار تو هوای خوب بهاری بردیم پارک فدک.عینک

 

اونجا که رسیدیم هنوز از ماشین پیاده نشده بودیم که شروع کردی به فریاد که زود پیاده شیم.روی چمنا می دویدی وقتی به سرپایینی می رسیدی نمی تونستی خودت رو نگه داری و با سرعت می رفتی و یه وقتایی هم زمین می خوردی.قهقهه

چند تا بچه هم بودن که با اونا هم مسابقه ی دو گذاشته بودی و کلی شیطونی کردی.یا تو دنبال اونا می کردی

یا اونا دنبال توخنده

طبق معمول موتور سواری هم کردی.آخه من نمیدونم تو سوار موتور نشی نمیشهمتفکر.هم دوست داشتی موتور سوار شی هم دلت برای اون همه بچه و بازی رو چمن داشت ضعف می رفت.

نمی دونستی چی کار کنی دیگه.انقدر بدو بدو کردی که آخرش تند تند می خوردی زمینآخ.دیگه ایستاده داشتی می خوابیدی.خمیازه

علیرضا رو صدا می کردی داد میزدی علیداااااا

همه ی مردم به تو نگاه می کردن.توپ میدیدی داد میزدی تووووووووووو.خلاصه تلافی این زمستون سرد و خونه موندن ها رو یه روزه در آوردی.یه جا دراز کشیدی و دستاتو گذاشتی رو چشمات.دیگه نا نداشتی بلند شی.

بغلت کردم بغلگفتم عزیزم دوباره میارمت.لازم نیست تمام انرژیت رو امروز مصرف کنی.هوا گرم شده و تند تند میایم پارک.که همون موقع تو بغلم خوابت برد.خواب



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 30 / 1 / 1391 | نویسنده : فریبا
بازدید : 11 مرتبه

تو ایام عید یه عروسی دعوت شدیم تو بابل.خیلی خوب بود.خیلی به ما مخصوصا تو خوش گذشت.

اونا یه خونه ی خیلی بزرگ وسط یه باغ بزرگ میوه داشتن.و تو این باغ پر بود از مرغ و خروس و اردک.تو هر روز بابات رو مجبور می کردی با هم می افتادید دنبال اون بیچاره ها.انقدر می دویدید که مرغای بیچاره دیگه داشتن پرواز می کردن.

توی راه بابل تو اصلا پیش ما نبودی.همین که از کنار ماشین عمو جون رد می شدیم و تو بچه هاا و زن عمو رو می دیدی،جیغ میزدی و ما ماشین  رو نگه می داشتیم و تو می رفتی تو ماشین اونا.

اونا هم وقتی ماشین ما نزدیک می شده داد میزدن داوود اومد.تو هم دیگه به بابایی نگفتی بابا.از اون به بعد میگی بابو

خلاصه از شیطونیات هر چی بگم کم گفتم.

اونجا تو عروسی چون شما هنوز کوچولویی و قدت بلند نیست وقتی که خانوما می رقصیدن تو فقط پاهاشونو میدیدی.و فکر میکردی که نانای همون ضربه زدن پا رو زمینه.

از اون به بعد بود که شما نانای حرفه ای یاد گرفتی و همین که صدای آهنگ میاد بدو می پری وسط و تند تند پاهاتو زمین می زنی و هرز گاهی دو تا دستاتو بالا میبری و یه چند تا چرخ هم میزنی و انقدر می چرخی که سرت گیج می خوره و میوفتی زمین.

یه کار جدید هم که می کنی اینه که علاوه بر اینکه خیلی از وسایل گم می شد و من تو بخاری پیدا می کردم دیشب یه عالمه چیزای کوچولو و قاشق و بیسکوییت و توپ توی چاه آشپزخونه پیدا کردم.

واینکه هر چیزی پیدا می کنی میاری میزاری تو  جای آب سرد کن یخچال.

اینجا هم که بلوز خودت رو داری میذاری اونجا.

اصلا تو عاشق تمیز کاری هستی ولی به روش خودت.

دستمال دست میگیری و مثلا کابینت ها رو تمیز میکنی.جارو دستی بر میداری و فرش رو بلند میکنی و زیرش رو جارو میزنی.

اون قضیه ی خونه تکونی عید هم که قبلا گفتم.

نمی دونم مگه واجبه تو به من کمک کنی بعد بیام ببینم کلی از وسایلا ناپدید شدن؟

راستی یاد گرفتی از پله ها بالا و پایین میری.تو راه هم هرچی کفش رو پله باشه پرت میکنی پایین.بعد میگی دوباره بذاریدشون رو پله.و یه چند باری کارات رو ادامه میدی و بعد دوباره به راهت ادامه میدی.

 



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 16 / 1 / 1391 | نویسنده : فریبا
بازدید : 25 مرتبه

حسام جونم روزها تند و تند میان و می گذرن و تو بزرگ و بزرگ تر میشی.انگار همین دیروز بود که سیزده بدر 90 بود و تو ناز پسرم تازه چهارماهت شده بود و از اینکه اومده بودیم بیرون خوشحال بودی

برات یدونه جوجه کباب آوردیم جلوی دهنت.تند تند لیس میزدی و کیف می کردی.

حالا هزار ماشالله بزرگ شدی.راه میری و حرف میزنی.تو سیزده بدر همش دستمونو می گرفتی و راه می رفتی.چون سطح زمین ناهموار بود تنهایی راه نمی رفتی.

اگه یه وقتی در حین راه رفتن بر می گشتیم طرف بقیه جیغ میزدی که نههههههههههههه.یعنی باید یه طرف دیگه بریم.

دست همه رو می گرفتی.اینجا هم که دست دایی علیرضا و محمد رو گرفتی

حالا خودت جوجه می خواستی و میگرفتی و می خوردی.

چقدر زود میگذره این روزا.

حسام من،امسال سیزده  رو با خانواده ی عمو علی و مامان صدف  و عمه خدیجه و مامان سارا اینا بدر کردیم.

ولی من همش می ترسیدم که تو سرما بخوری.راستی دو تا دندون آسیاب دیگه هم اضافه شده به بقیه ی مرواریدات.

انقدر اعتماد به نفست رو بالا برده که نشسته بودی تخمه هم می شکستی با بزرگترها.

دیگه از شیطونی هات هر چی بگم کم گفتم.عاشق ببیی هم که هستی.یه بار یه گله ببیی اومدن از کنارمون رد شدن نتونستی خودت رو نگه داری.

با بچه ها آتیش بازی کردی.عکس انداختی،میوه و آجیل و غذا هم خوردی،پیاده روی رفتی و از همه مهم تر موتور سواری هم کردی.

 



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 30 / 1 / 1391 | نویسنده : فریبا
بازدید : 34 مرتبه

حسام من این دومین بهاری هست که منو تو و بابایی در کنار هم هستیم.خیلی خوشحالم که تو مهمونی ها تو در کنارمونی.

بازی میکنی و کل میز پذیرایی میزبانهامونو به هم میزنی.

اون بیچاره ها هم هیچی نمیگن.

خیلی زیاد حرف میزنی.عمه ت میگه یک لحظه هم تار های صوتی تو بیکار نیست.

دیگه همه کامل منظور تو رو می فهمن.

مثلا این جوری حرف میزنی:

ثنا:د             امیر:امی       فرزانه:مَ        مهدیار:مه    غذا:به به،بو

علیرضا:علیدا     کار اشتباه میکنی:ای داد       سعید:دیی

محمد:امد     ماشین:گاگا    ماه:ما     ماهی: مویی    پستونک:مه

جارو برقی،جارو شارژی و دستی و تی و پله برقی:دادا

به من و مامانم و زنعمو و کبری عمه هم میگی مامان.

کاری رو نخوای انجام بدی تند تند میگی نه نه نه    

 

تو خونه تکونی عید هم که سنگ تموم گذاشتی با مامان.من از این طرف تمیز می کردم تو از اون طرف داغون می کردی.

یه روز رفته بودم بالای چهار پایه دیدم یکی از پایین پام رو گرفته نگاه کردم دیدم تویی.

گفتم حسام برو پایین گفتی نه.خودم پریدم پایین تو داد میزدی ای داد.یعنی نمی تونستی بیای پایین .ظهر به بابایی گفتم باور نکرد.تو آشپزخونه داشتیم ناهار می خوردیم دیدم چشمای بابا گرد چشده از تعجب و ترس.

پشتمو نگاه کردم دیدم تو تا بالای چهار پایه رفتی.دیگه کمکت نکردیم بیای پایین دیدیم خودت یواش یواش با احتیاط کامل داری میای پایین.تا پاهای کوچولوت به پله ی پایینی نرسیده بود دستات رو شل نمی کردی.

جارو برقی که می کشیدم روش می نشستی و بازی میکردی.خلاصه از شیطونی ذره ای کم نداری.

راستی لحظه ی سال تحویل با بابا خوابیده بودی.فقط من بیدار بودم.

چند ثانیه به تحویل سال بود که داد زدی و صدام  کردی.منم اومدم بردمت پیش خودمو با همدیگه دعای سال تحویلو خوندیم.

امیدوارم سال خوب و پر برکت و بدون غمی برات باشه پسر کوچولوی من.



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 3 / 12 / 1390 | نویسنده : فریبا
بازدید : 85 مرتبه

سلام.پسر گلم چند وقتیه که وبلاگتو آپ نکردم.آخه مسافرت بودیم.رفته بودیم کیش.خیلی خوش گذشت.مخصوصا که تو هم با ما بودی.

از هواپیما فقط اینو میگم که تا دیدیش شروع کردی به گریه کردن. خیلی ترسیده بودی.ولی تا وارد شدیم خوابت برد تا کیش.

اونجا هم که خیلی هوای خوبی بود و تو و بابایی با آستین کوتاه می رفتید بیرون.

از خیلی جاهای عکس نداریم چون اجازه ندادن عکس بگیریم.از بقیه هم که تا مجاز باشه میذارم اینجا.

یه روز که رفتیم کاریز اونجا چند تا اردک خوشگل بودن که تو خیلی ازشون خوشت اومده بود.

دوست داشتی اونا رو بگیری.

از همه ی حیوونا خوشت میاد.وقتی هم که رفته بودیم پارک دلفین ها همش داد میزدی مامان مایی.یعنی ماهی.یا می گفتی آبه...دیدی؟

که اونجا هم نذاشتن عکس بگیریم.فقط این عکس رو از بیرون محوطه از تو گرفتیم.

تمام روز رو می رفتیم بیرون و می گشتیم.و از اونجایی که جنابعالی تنبل تشریف دارید و راه نمیرید همش بغل بودی.

یا برای ماشین کرایه می کردیم تا یه خرده خستگی در کنیم.یه بار که بر گشتیم هتل تو داشتی بهانه گیری می کردی و می گفتی نریم تو بریم ددر.

بابا هم تو رو گذاشت بیرون و در رو بست.

گفت برو ددر.

 

 

با پروویی میومدی و در میزدی و بعد درو هل میدادی و باز می کردی .هههههههههقهقهه

خلاصه که خیلی شیطونی می کردی.تازه وقتی میرفتیم خرید اجازه نمیدادی که خرید کنیم.من باید خودم تنهایی می رفتم و بابابیی هم تنهایی و و شیفتی تو رو سرگرم می کردیم.

همش میگفتی دادا.یعنی پله برقی.باید 30 ،40 بار سوارت می کردیم.تازه دوست داشتی تنهایی سوار شی.

تو یه مرکز خرید با یه دختری که تو هتل خودمون بود و دوست شده بودی سرگرم بازی شدی.همش داد میزدی هانا.اسمش هانا بود.

تو یه مرکز خرید دیگه با یه پسر بچه دوست شدی به اسم آرین.که باباش مغازه داشت.و تا آخر وقت با ما اومد و ماشین تو رو هل میداد.

تو همون پاساژ یه مغازه بود که ماشین شارژی می فروخت.

به زور تو یکیش نشستی و پیاده هم نمی شدی.همش می خندیدی و می گفتی گاگا.

دیگه از دریا نگم بهتره.تصاویر گویاست.

 

دیگه هر کار می خواستی تو آب کردی.

جت اسکی هم سوار شدی و جیغ میزدی ولم کنید تنهایی برم تو آب.جالب اینه که .وقتی تابستون رفتیم دریای خزر خیلی از آب وحشت کرده بودی.

بعدش دو چرخه کرایه کردیم و بابا هم سه چرخه و تو رو گذاشتیم تو سبدش و دبرو که رفتیم.

 خوب خاطرمون به همین قشنگی تموم نشد.از هواپیما که تو تهران پیاده شدیم تو عرق کرده بودی و باد به سرت خورد و متاسفانه سرماخوردی و فرداش یه آمپول خوردی...

الان یه کمی حالت بهتر شده.ولی بابا و مامانو مریض کردی.

فدای سرت دردونه ی ما...!!!



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 18 / 11 / 1390 | نویسنده : فریبا
بازدید : 54 مرتبه

حسام عزیزم پسر قشنگم تو خیلی تازگیا با مزه و شیرین شدی.خیلی دست و

دل باز و مهربونی.موقع غذا خوردن یه ظرف غذا هم جلوی تو میذاریم.

عاااااشق ماستی.خیلی دوست داری.مخصوصا که این طوری بخوری....!!!!!

 

 

اونوقت تو هم از توظرفت به منو و بابایی غذا میدی و میگی هههههمم.

بعدش که ما خوردیم میگی به به.ما هم باید تکرار کنیم و بگیم به به.

این دقیقا کاریه که من موقع غذا دادن به تو میکنم.خلاصه مثل یه طوطی حرفا رو تکرار میکنی.

فقط نمیدونم چرا تنبلی میکنی و راه نمیری.

البته وقتی بهت میگم تاتی بیا و بلندت میکنم تا بایستی کل طول خونه رو میری و حتی یه وقتایی دور هم میزنی.اما خودت بلند نمیشی که راه بری.

به مامان من به زبون ما میگی مامان.

تازگیا به زنعموت هم میگی مامان.آخه زنعمو هم خیلی تو رو دوست داره و واقعا بهت محبت میکنه.

دیگه از بچه های فامیل نمیگم که عاشق تک تکشونی و با هر کدوم به یه شیوه ارتباط برقرار میکنی.



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 18 / 10 / 1390 | نویسنده : فریبا
بازدید : 125 مرتبه

من وبابایی وقتی که تو هنوز نبودی با هم عهد بستیم که اگر بچه دارشدیم اون رو ببریم پابوس امام رضا.

و حالا بعد از 1 سال و دو ماه به قولمون عمل کردیم و شنبه 10 دی ماه سال 90 رفتیم مشهد.

تو که خیلی خوشحال بودی.چون عاشق گان گانی و هیچ وقت این اندازه سوار ماشین نشده بودی.

به مدت طولانی.عصری ساعت 4 راه افتادیم و فرداش ساعت 9 صبح مشهد بودیم.یه خرده خوابیدیم و بعد تو رو بردیم حرم.اونجا اجازه نمیدادن دوربین ببریم تو.منم که به لطف تو موبایلم دوربینش از کار افتاده بود.به خاطر همین اصلا عکس نداری به جز این عکس که داخل حرمه.

دیگه از شیطونیات نمیگم که خانم هایی که نماز می خوندن رو میرفتی چادرهاشونو می کشیدی و جیغ میزدی.برات ماشین میبردم حرم تا بازی کنی و دست از سر بقیه برداری.

بعدش رفتیم باغ وحش.البته فرداش.تو هم از دم هر حیوونی رو از جمله شیر و پلنگ و خرس و گوزن ...میدیدی می گفتی ببیی

اونجا یه آقایی بود که اسب کوچولو کرایه می داد تا بچه ها باهاش عکس بندازن

یه پسره سوار شده بود و تو هی گریه می کردی.آقاهه گفت این بچه هنوز سوار نشده داره گریه میکنه.بابا جونت گفت نخیر میگه اونو پیاده کن من سوار شم.

خلاصه سوار شدی و گفتی گاگا یعنی راه بریم.اون آقا هم کمی راه بردت و برات می خوند   حسام آقا گل باغا.حسام آقا گل باغا.

بعدش رفتیم مرکز خرید اونجا برات ماشین کرایه کردیم تا باهاش رات ببریم.

کلی شیطونی کردی.بچه های بزرگ تر از تو مثل آقاها تو ماشیناشون نشسته بودن و رانندگی می کردن.

اما توی شیطون از ماشین بالا و پایین میرفتی.

یه بار میرفتی زیر فرمون یه بار می اومدی روی صندلی

 

خلاصه شبش رفتیم پدیده ی شاندیز و مامان تو قرعه کشی شبانه برنده شدم

بعد فرداش رفتیم حرم خداحافظی کردیم و برگشتیم خونمون.



موضوع :
تاريخ : شنبه 10 / 10 / 1390 | نویسنده : فریبا
بازدید : 102 مرتبه

پسر خوش زبون و بامزه ی خودم ،الان دو روزه که من هر چی میگم تو هم تکرار میکنی.

کلماتی که می گفتی مثل بده بیا بگیر جیز ددر جوجو سسسسسسس

مامان   بابا    من   آبه   به به  رو هنوز تکرار میکنی.فقط به آبه میگی آآآآآآآآآآآبه

وقتی مامان میگه ببیی میگهههه؟   تو میگی بَ بَ

میگم گاوه میگه    تو میگی مااااااااااا مااااااااااااا

میگم هاپووووووو                تو میگی آآآآپو

میگو بریم بوف بخوریم         میگی بووووووووف؟

میگم بریم ددر.            میگی ددر؟

میگم بریم آب بازی؟          می خندی و میگی آبه با     زه

به پستونک هم میگی مه.     مه بیده.یعنی پستونک بده.

به ماشین هم میگی گان گان.

تا بابا رو ببینی یا بریم تو راه پله جیغ میزنی گان گان.هه هه گان گان.

به دایی علیرضا هم خودش یاد داده بگی دایی.تا عکسش رو میبینی داد میزنی داییییییییییی

ولی وقتی من میگم علیرضا تو هم میگی،عداااااااااااا

 

 

اینجا هم داری با قیافه ی شیطون مسواک میزنی.

 

 



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 7 / 10 / 1390 | نویسنده : فریبا
بازدید : 148 مرتبه

امسال دومین شب یلداتو تجربه کردی کوچولوی من.

شب یلدای امسال خیلی خوش گذشت.خانواده ی ما و عمو جون و مامان صدف و خانواده ی محمد امین و مهدیار  و عمه طاهره هم بودن.

توهم یه لباس هندونه ای به مناسبت یلدا پوشیده بودی که مامان سارا برای سیسمونیت خریده بود برات.

تو هم تو کل تولد رو دوش عمه زهرا بودی و داشتی می رقصیدی و کلی شکوفا شده بودی.

رقصی کردی که تا حالا ندیده بودیم.اولش دست میزدی و محمد می رقصید بعد خودت هم دستات روتکون میدادی و مشت می کردی و بالای سرت می بردی و سرت رو به طرفین می چرخوندی.خیس عرق شده بودی.

با هم یه ژله ی هندونه هم درست کردیم و بردیم.

 

 

خلاصه که خیلی شیطونی کردی.راستی همین که بساط شب یلدا رو چیدیم و ژله رو گذاشتیم وسط با یه چنگال افتادی به جونش و داغونش کردی.

کلی شیرینی و هندوانه وانار و لبو و آجیل خوردیم.

تو هم مغز تخمه خوردی و کلی هم هندونه و انار.عااااااااااااااااشق انار و هندونه ای.

به من و بابایی هم خیلی خوش گذشت.

تو رو هم به عنوان هندونه گذاشته بودیم سر سفره.هههههههههههه

 



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 29 / 9 / 1390 | نویسنده : فریبا
بازدید : 146 مرتبه

حسام من ،امروز برات کدو حلوایی خریدیم.

آخه شنیدم کلی منفعت داره.عزیز دلم.تو خیلی ناز خوابیده بودی و نفهمیدی که کدو حلوایی داریم.صبح که از خواب بیدار شدی کلی گریه کردی.خیلی ترسیده بودی ازش.

منم نمی دونستم چی کنم.بردمش قایمش کردم پشت اوپن.رفتی اونجا و هی گریه و جیغ و داد.

بردم تو اتاق خواب دوباره می رفتی میدیدی اونجاس گریه می کردی.

آخر سر آوردیمش کلی نازش کردم بوسش کردم.گفتم تو هم بوس کن ولی اصلا دوسش نداشتی.

خلاصه حواست که نبود بردم تیکه تیکش کردم و بخار پزش کردم و گزاشتمش یخچال.

حالا باهاش سوپ و پوره درست میکنم و کلی هم دوست داری.ولی نمیدونی این همونه که ازش می ترسیدی.



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 8 / 9 / 1390 | نویسنده : فریبا
بازدید : 154 مرتبه

پسر قشنگم قررررربون موهای فشنت بره مامان.

 

 پسر گلم تو از 5 ماهگی عاشق ماشینی.از بین یه عالمه عروسک و اسباب بازی فقط با ماشین و موتور بازی میکنی.بهش میگی گان گان.تو عکساتم گان گان داره.

 

 مامان فدات شه این تنها عکسته که خندیدی....!

 اینم عکست با دایی علیرضا که امروز از ذوقت اومدی عکستونو تا کردی!!!!!!!!!!!!

 تو این یکی هم که عین مردای خوشتیپ شدی.وووووووووووووی

 اینم عکس بزرگته که زدیمش به دیوار...

 

اگه کیفیت عکسا خوب نبود به خاطر اینه که من فایل عکسا رو نداشتمو از روی عکسا با دوربینعکس گرفتم.



موضوع :
تاريخ : جمعه 4 / 9 / 1390 | نویسنده : فریبا
بازدید : 659 مرتبه

دیروز جمعه 27 آبان اولین تولد حسام بود که یکساله شد و دقیقا 365 روز هست که با ما زندگی میکنه.

من و بابا جون برات تولد کفش دوزکی گرفتیم.

خیلی ها بهم گفتن بچه کوچیکه نمی فهمه. ولی آدم از فردای خودش خبر نداره.همین جا بهت قول میدم  تا هر وقت که زنده باشم برات تولد میگیرم.27 آبان قشنگ ترین و بهترین و عزیزترین روز زندگی من و باباجونه.

 

 

 

 

 

برای دیدن ادامه ی عکس ها به((((ادامه ی مطلب)))) برید.



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 18 / 8 / 1390 | نویسنده : فریبا
بازدید : 146 مرتبه

 

پسر قشنگم تولدت روز به روز داره نزدیک تر میشه.

خیلی خوشحالم و روز شماری می کنم.همه چیز رو آماده کردم.منتظرم تا اون روز بیاد.

البته اینم بگم.از اونجایی که شما امسال دومین سالیه که ما رو تو عید غدیر همراهی میکنی و قراره به مهمونامون عیدی بدی.

سال دیگه لابد خیلی شیرین زبون و خواستنس تر میشی.

 

. علاوه بر کلمات قبلی که می گفتی حالا کلمات زیر رو هم می گی:

بده   بیا   بگیر    جیز   ددر   جوجو    سسسسسسس

 

 

 



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 27 / 7 / 1390 | نویسنده : فریبا
بازدید : 66 مرتبه

یه چند تا عکس از پسر گلم.

 

 



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 27 / 7 / 1390 | نویسنده : فریبا
بازدید : 155 مرتبه

حسام مامان.از اون جایی که تو عاشق جوجوها هستی.عموجون برات دو تا مرغ عشق خوشگل و ناز خریده.

اولین بار که اونا رو دیدی صبح بود و تازه از خواب بیدار شده بودی.داشتی برای بابا گریه میکردی که بیاد و بغلت کنه که قفسشونو آوردیم جلوت.شروع کردی به قفس ضربه زدن و بلند بلند خندیدن.

ما هم از خنده ی تو خندمون گرفته بود.

شبا میبریمشون تو یه اتاق دیگه و درو میبندیم.آخه یهو شروع میکنن به صدا کردن.تو هم از خواب می پری.

ولی تو کل روز تا بیکار میشی اشاره میکنی که بریم پیش جوجوها.

خودتم دیگه با ما میگی جووووووجوووووووووو.

اونوقت مامان می خواد قورتت بده.

البته یه خبر بد دیگه که شاید بهتر بود نمیگفتم اینه که بابا جون دو روزه تصادف کرده.با موتور.این دو روز تو هم بیکار نمیمونی و همش توجه می خوای.

اونقدر به پرنده ها علاقه داری که خودتم شدی طوطی.ما هر صدایی که دربیاریم تو عین اونو تقلید میکنی.اصلا کم نمیاری.من هر چقدر جیغ بزنم تو هم میزنی.صدامو کم کنم تو هم کم می کنی.خلاصه که با کارات روز به روز خودتو تو دلمون بیشتر جا میکنی.



موضوع :
تاريخ : شنبه 19 / 6 / 1390 | نویسنده : فریبا
بازدید : 194 مرتبه

قبلاگفته بودم که حسام تو عاشق حیوونایی

از وقتی تو بدنیا اومدی تو حیاط خونمون پر میشه از یاکریم.من و تو هم هر روز میریم و اونا رو تماشا می کنیم.

یه روز که در حیاط رو باز کردیم همشون پرواز کردن بجز یکیشون.فکر کردیم شاید مصدومه.آوردیمش تو خونه.شروع کرد به دویدن.ولی پرواز نمی کرد.یه خرده نگهش داشتیم و دوباره بردیمش حیاط تا مامانش اومد و اونو برد.

 

چند روز پیش رفته بودیم باغای اطراف که اونجا یه آقا الاغه بود و تو خیلی از اون خوشت اومده بود.رفتی و با عمه زهرا باهاش عکس انداختید.عکسشو ببین...

 

یه روز دیگه هم که رفته بودیم خونه ی عمه ی تو اونا دو تا بلبل ناناز داشتن که از ترس تو همش قایم می شدن .چون تو محکم به قفسشون ضربه میزدی.ما هم تصمیم گرفتیم یا برات بلبل بخریم یا مرغ مینا.

 

 



موضوع :
تاريخ : شنبه 29 / 5 / 1390 | نویسنده : فریبا
بازدید : 69 مرتبه

چه دعایی کنمت بهتر از این: خنده ات از ته دل ، گریه ات از

سر شوق ، روزگارت همه شاد سفره ات رنگارنگ و تنی

سالم و شاد ..... که بخندی همه عمر

                                      Fat Panda emoticon

 

                                     



موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد